حرفهای دلم .... (حرفهای من با محبوبم )

زندگی به مثابه کوهی است سخت که باید از آن صعود کرد و کوله بارش عشق است و ایمان ...زندگی پر از لحظه‌های ناب است. باید عاشق بود تا فهمید ابرهای دوان روی قله دماوند به کجا چنین شتابان می‌روند و یا باد، برگ‌های پائیزی را تا کجا با خود خواهد برد.

توی خونه نمیخندم .... هیچ وقت
نویسنده : **نوک طلا** - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٧
 

سلام اقایی. امروز رفتیم خونه اقا رضا. به خودم قول دادم جلوی بقیه گریه نکنم. توی تشیع جنازه هم گریه نکردم. توی خونشون یه غم بزرگ نشست روی دلم بچش اومد دیدمش داشتم از بغض میترکیدم خانومش که نگو. داشتم خفه میشدم میخواستم تسلیت بگم صدام میلرزید. اومدم توی حیاط دمپاییش رو دیدم دیگه نگه داشتن اشکام سخت بود. از این خونه متنفرم. همه چیز وحشتناک بود. حتی حاضر نشدم پام رو توی خونه خودمون بذارم. اومدم توی ماشین نشستم یهو بغضم ترکید. هق هق میکردم از گریه. قرار بود بعدش برم خونه بابابزرگ ولی با اون چشای پفیده نرفتم. فکر نمیکردم خونه این همه پر از درد بشه. همش میومد جلوی ذهنم. گلدونای خونه در حال پژمرده شدن هستن. دارم دق میکنم. کاش بودی. اومدی باید از اینجا بریم. نمیتونم بمونم. کفشاش توی حیاطه. وسایلش هم توی حیاطه. دارم میمیرم. از این خونه ای که عاشقش بودم متنفرم. من دیگه نمیتونم اینجا اون خانومی باشم که بودم. من اینجا دیگه نمیتونم بخندم. ادم پسرش رو که میبینه میخواد بمیره. امروز به مامانش میگفت برم جارو برقی بیارم جارو بزنیم. خانومش بچش رو میبینه چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز یه نفر بهم میگفت دنیا مثل نمایش میمونه ما ادما پشت صحنش رو نمیبینیم اگه پشت صحنه دنیارو بهمون نشون بدن کلی میخندیم که ما غصه اینجور چیزا رو میخوردیم.

همه اینا به کنار، خانومیت دیگه توی اون خونه نمیخندهههههههههههههههههههههه


 
comment نظرات ()
 
موهام اعصاب ندارن
نویسنده : **نوک طلا** - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٧
 

توی یه وبلاگ خوندم باید واسه خوشبختی به موی یک خانوم نگاه بشه و چون شامل اندر احوالات بنده بود توضیحاتی که به نظرم می اید را میدهم که هم یک تهدیدی برای شما مخمل بی رحم به حساب آید و هم از حرص خوردن شما بنده بسیارخشنود گردم.

از دید من این عبارتی رو که نوشتم به این صورت میشه تفسیر کرد که به طور کلی اگه میخوای بدونی یک خانوم محترم مثل بنده خوشحاله یا ناراحت باید به موهاش توجه بشه. اگه به موهاش رسیده مخصوصا اگه یه رنگ متفاوت رو از وسطش درمیاره میبافه جدا که کلی توی چشه یا موهاش رو خرگوشی میبنده یا از این مدل اروپایی های قدیمی کلا در طول روز داره با موهاش ور میره و البته جرات نداره از ترس اقاییش به موهاش دست بزنه و کوتاش کنه بدون اون خانوم بسیار خوشبخت و شاده و خوب اقاش رو هم خیلی دوست داره و بهش افتخار میکنه و اصلا پشیمون نیست که باهاش ازدواج کرده اما................

اگر روزی خانومی فقط موهاش رو جمع کن ببنده بدون اینکه حتی توی ایینه بهش یه نگاه بندازه و یا بازش کنه هی قیچی دستش باشه تو خونه جولان بده راه بره اقاییش رو تهدید کنه و یا واقعا کوچولو کوچولو زیر موهاش رو بزنه جمع کنه اون زده هارو به اقاش نشون بده که حرص بده اقاییش رو بدون فوق العاده اعصابش خورده و داره از عصبانیت منفجر میشه حتی اگه دلیلش اقاییش نباشه ولی چون از همه حرص داره و اقاش هم کنارش نیست که باهم حرص بخورن ممکنه این تهدیدات باشه.تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

الان قیچی دستمهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههشـ ـکلـک هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه


 
comment نظرات ()
 
یه روزی تموم این دنیا رو بالا میارم
نویسنده : **نوک طلا** - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٧
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
شاید فردا من.....
نویسنده : **نوک طلا** - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۳/٦/٢٥
 

سلام. امروز روزه بدی بود. خیلی بد. صاحب خونمون فوت شد. خیلی جوون بود. یه پسر سه ساله داشت. من یه مدت زیادی خونه نیستم. همسایمون زنگ زد گفت خونه غوغاست. خیلی الکی فوت کرد. خدا رحمتش کنه. حالم بیشتر واسه خودم بده. دیشب نمیدونست که امروز قراره زندگیش توی این دنیا تموم شه. خونمون رو خیلی دوست داشتم. یه جای فوق العاده توی شهرمونه. یه جایی که پنجره اتاقش رو به جنگله. الان فکر میکنم دیگه اون خونه قشنگ نیست. حالم از همه چیزش بهم میخوره. حس دردی که به من میده دیوونم میکنه. کاش هیچ وقت اونجا نمیرفتیم. بیچاره خانومش...

امروز دوباره یادم اومد دنیا اصلا ارزش این رو نداره که جدیش بگیری. یه خرده دنیا رو باید ساده دید. دنیارو باید حقیر دید. حالم خیلی بده. نیستی که راحت گریه کنم. همیشه مرگ آدمای اطرافم اذیتم میکرد. هرچی بزرگتر میشم دردای اطرافم بیشتر میشه. احساس میکنم دارم خفه میشم. از اینده میترسم. خدایاااااااااااااااااا حالم بده

اگه کسی گذری از این پست کرد لطفا یه فاتحه واسه آقا رضا بخونه. ممنون


 
comment نظرات ()
 
میچکا ...
نویسنده : **مخمل** - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٤
 

سلام.

صدای مارا هم اکنون از 2000 کیلومتر اونوتتر میشنوید

 

دلمان برای دتریییمان تنگیده قدددهه میچکای دل

 

دوستت دارم دتری

 

راستی ستاره یادت نره....  با هم ...قلبماچ


 
comment نظرات ()
 
برناممون واسه زندگی
نویسنده : **نوک طلا** - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۳/٦/٢۳
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
?
نویسنده : **نوک طلا** - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۳/٦/٢۳
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
من هدیه ی صبر میخوام
نویسنده : **نوک طلا** - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٩
 

چقدر بعضی ادما بی ادبا. تحمل بی ادبی رو اصلا ندارم. یه دعوای حسابی افتادم با یه ادم بی ادبی که مسئول یه جایی بود. ولی چون سنش زیاد بود من فقط داد میزدم که چقدر بی ادبی چرا درست صحبت نمیکنی؟ همه بهم گفتن تو هم بهش فحش میدادی ولی من حتی یه دونه هم حرف بد نزدم.تازه کلی هم تهدیدم کرد که میام میزنمت نفست بالا نیاد و حالت رو میگیرم. بدترین حرفم من هم این بود که هیچ غلطی نمیتونی کنی البته بعد از اینکه منو تهدید کرد که اخرین حرفم بود. البته هر فحشی میداد میگفتم خودتی و چون انتظار نداشت پابه پاش پیش برم بد قاطی کرده بود. جالب اینجا که رفتم پیش حراست میگم چرا یه ادم بی ادب باید اونجا بشینه. اونقدر عصبانی بودم و صدام بلند بود که چندتا اقای دیگه هم اومدن گفتن چی شد. حراست گفت بریم ببینیم چی شد. میگم اقا اونجا نشسته با ادبه ولی اون خانومه خیلی بی ادبه. یکی از این افرادی که اونجا کار میکرد گفت اون خانومه رو میگی؟ اون اصلا ادب نداره. انگار دعوای من با اون خیلی طبیعی بود. حالا میریم پیشش میگم به من دو تا فحش داد اون اقا که باهاش بود میگه نه نگفت داشت دروغ میگفت چون توی کل دعوا کنارمون بود. منم برگشتم بهش گفتم نفرینت میکنم که خدا جوابت رو بهت بده که داری دروغ میگی ساکت شد. کل دعوا سعی کردم به شغلش و شخصیتش توهین نکنم فقط داد میزدم که چقدر بی ادبی. و راستش یه بار محکم کوبوندم به شیشه ای که جلوش بود که جا خورد. قضیه دعوا هم این بود که میخواستم از یه جایی عبور کنم گفت از اینجا نرو از یه طرف دیگه برو و خیلی بد گفت با داد. منم گفتم چرا بد صحبت میکنی چرا داد میزنی(البته منم با داد) اونم شروع کرد. تهدید به زدنم هم کرد که منم تلفنم و در اوردم گفتم زنگ میزنم 110 بیاد ببرتت. خیلی بی ادب بود. اقایی هم نیست خودمون شدیم دفاع کننده از خویش. بدم میاد از این وضعیت. البته اقایی گفت بیام حالش رو میگیرم.

گرچه اون فرد بی ادبی کرد ولی دلم نمیخواست عصبانی شم هر چی خودم و کنترل میکردم چیزی نگم اون هی تهدید به قطع تنفس بنده میکرد و من حرص میخوردم و چون داد میزدم سرش بیشتر بی ادب میشد.

پ ن: خداجون ببخشید اگه عصبانی شدم خدایا صبر رو بهم یاد بده. ممنون که کمک کردی بی ادب نباشم ولی صبر رو بهم یاد بده. من یه عالمه صبر میخوام بیشتر از این..............


 
comment نظرات ()
 
منتظرم.......................
نویسنده : **نوک طلا** - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٦
 

سلام. امروز سخت بود. حتی سختتر از یکم اسفند 91. خوشحالم که یه پیراهن که بوی تو میده پیشم هست. وقتی جلوی صورتم نگهش میدارم صورتت با یه لبخند پر از ذوق میاد توی ذهنم. دلم یه دنیا تو میخواد. هفته دیگه سختتر هم میشه. تو بدی چون اومدی یه ادم سخت رو وابسته کردی به خودت و شدی تکیه گاهش. پنجاه روز نوشتم واسه اینکه بیشتر از پنجاه روز طول نکشه. نمیتونستم بیشتر بنویسم. دستم حرکت نمیکرد. خدایا توی دل اقا اسماعیل بنداز. بنداز که بیشتر از پنجاه نشه. خدایا توی دل همه بنداز. اقایی الان که دارم مینویسم یه کبوتر اومده پشت پنجره اتاقم. گفتی زود تموم میشه. من واژه انتظار رو خوب بلدم. خوب درکش کردم. نمیدونم چجوری خانوما اون موقعها همسرانشون رو میفرستادن جنگ. واقعا اجرشون به اندازه شهداست. خدایا مراقب اقای خونه من باش. خدایا نذار موهاش بیشتر از این سفید شه. اقایی غصه نخوریا و الا دوباره مثل اون موقع ها موهات سفید میشه.

خدایا توی دل اقا اسماعیل بنداز یکی این سر کشور منتظرهههههههههههههههههههههه

پ ن: اون قدیما که کوچولو بودم وقتی برنامه مارکو یا دختری به نام نل رو میدیدم که دنبال مادرشون میگشتن یه حس بدی بهم دست میداد. امروز که تلویزیون رو روشن کردم داشت مارکو میداد. خوب حسش کردم اون حس بده ی ترس از دست دادن رو.


 
comment نظرات ()
 
تقدیم به اخاهیییییییییییییییییییی
نویسنده : **نوک طلا** - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٠
 

نیمی از زندگی ست

معشوقی که

بوسیدن را

خوب بلد باشد

(مورات حان مونگان)

البته من یه کوچولو توی این متن دست بردم و شد به این صورت:

نیمی از زندگی ست

عاشقی که

بوسیدن را

خوب بلد باشد

(خانومی)


 
comment نظرات ()
 
تقدیم به خانومیه عزیزم ...
نویسنده : **مخمل** - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۳/٥/۱۸
 

این اهنگ رو به خانومی عزیزم که با تموم وجودم دوستش دارم تقدیم میکنم...

 

آهنگ با کیفیت ۱۲۸

 آشوبم....

 

ازت به خاطر همه چیز ممنونم...

همه چیز ....

http://s5.picofile.com/file/8134211334/SAM_5982.JPG


 
comment نظرات ()
 
تغافل ...
نویسنده : **مخمل** - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۳/٥/۱۸
 

امروز داشتم دنبال یه مطلب خاص میگشتم که یه سایت خیلی خوب  رو پیدا کردم.

قسمتی رو اتفاقی دیدم و خیلی به دلم نشست.

واقعا برا زن و شوهرا نیازه که گاهی قبل از هر اتفاقی اطلاع از روش مقابله و رفع بعضی موارد رو بدونن.

هیچ وقت تو مشکلات نباید گذاشت تا اتفاقی خاص بیافته تا دنبال راه حل گشت. باید پیشگیری کرد با رفتار خوب و صادقانه و.... انشالله

 خوب متن سوال و جواب رو بدون کمترین کمو کاستی تو وبلاگ میزارم.

امیدوارم استفاده کنید و به کارتون ببرید و ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید.

-----------------

7 ساله ازدواج کردیم و یک دختر 3 ساله دارم.
از همون اول من راضی به ازدواج باهاش نبودم چون اون مردی که بتونم بهش تکیه کنم و تو ذهنم بود نبود.

اما عاشقم بود و من نفهمیدم چه جوری با اون سرعت همه چیز تمام شد و ازدواج کردم. یه جورایی مجبور شدم دلم سوخت واسش.هم سن هستیم و مهمترین مخالفتم همین بود اما راضیم کرد.گفتم دوستم داره و این خیلی مهمه.اما تو زندگی باهاش خیلی زجر کشیدم.توی یک شهر غریب به خاطر کارش 2 سال بودیم و به خاطر این که خیلی بچه بود دائم بحث و دعوا و ....داغون شدم.

چه حرفایی که ازش نشنیدم و چه رفتارهایی که ندیدم.محبتش از دلم رفته و الان احساس می کنم فقط به خاطر دخترم زندگی می کنم.همیشه بعد از این رفتارهاش عذر خواهی می کنه اما دیگه حناش رنگی نداره واسم.حالا بهتر شده اما من بد شدم و حوصله اش را ندارم.برامون اصلا وقت نمی گذاره همش مشغوله کاره .بارها با هم قول و قرار گذاشتیم اما فقط 7 یا 8 روز سر قولشه.

بس که خواسته هایم را تکرار کردم خسته شدم عصبی شدم بد اخلاق و افسرده شدم.اصلا عوض نمی کنه رفتارهایش راکه دوست ندارم.احساس کمبود محبت دارم نمی تونم کارا و حرف هایی که ازش شنیدم و فراموش کنم میگه فراموش کن اما مگه می شه؟نمی تونم بهش محبت کنم به خاطر این که دلم دیگه پر شده ازش و پر از کینه است فقط به دخترم محبت می کنم.رفتم 10 روز سفر گفتم حتما دلم تنگ شده براش می خواستم باهاش خوب باشم اما چند ساعت بیشتر طول نکشید همش از رفتاراش ناراحت می شم از این که این قدر ازش می خوام یک سری چیزها رو و انجام نمی ده مثلا اروم رانندگی کردن یا زبان محبت داشتن یا این که 1 ساعت حداقل در روز با من وقت صرف کنه یا مهمتر از همه با بچه اروم و با محبت رفتار کنه اما نمی شه.دیگه به جایی رسیدم وقتی می بینمش دلم می گیره و ناراحتم و حوصلش و ندارم.

البته شوهرم خودش را خیلی قبول داره و می گه همه من و قبول دارن جز تو.مهربونه اما بی خیال و سطحی .نمی فهمه بی احترامی که به من میکنه با من و قلبم چه می کنه.حدوده 6 ماه پیش گفت جدا بشیم و فکر می کنم از اون زمان به بعد با این که از حرفش پشیمون شد اما من طلاق عاطفی ازش گرفتم.هر چند که قول هایی داد و دادم تا زندگی را از نو شروع کنیم که نقطه امیدی واسم بود اما باز هم اون بود که زیر قولش زد.

کمکم کنید دیگه با کینه هایی که دارم دوسش ندارم نمی تونم خوشحال باشم نمی تونم محبت کنم نم تونم خوشحالش کنم همش ازش ناراحت میشم غر می زنم اونم به من توجهی دیگه نداره و همش مشغول کاره.چه کار کنم کمکم کنید.

لطفا به ایمیلم پاسخ را بفرستید.منتظرم خواهش می کنم جوابم و بدید نمی دونم از کی کمک بگیرم.

 

جواب :

 در

ادامه مطلب : 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
تففففففلدت مبارک
نویسنده : **نوک طلا** - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/۱٥
 

اقاییییییییییییییییییییییییییییییییی چرا خودت تولد خودت رو به خودت تبریک میگی و فرصت نمیدی بقیه بهت تبریک بگن. واسه همینه که من کادوت رو یه هفته زودتر دادم چون خوب میشناسمت. دیگه نگو چرا کادوم رو زود میدیییییییییییییییییییییی.

در هر صورت اون کادوی خوشمله ی گرونییی که من به شما دادم هدیه اصلی نبود کهنیشخند. هدیه اصلیه رو دقیقا باید راس ساعت 12 داد. گرچه هدیه فرعی خیلی گرون بود و من میخوام به خاطر خرید اون اعلام ورشکستگی کنم نگرانولی خوب ارزش اقاییی من بیشتر از ایناست و اون بعدهایی که منو شما منتظرشیم کادوی بهتر واست میخرم. البته شمایی که این پست رو میخونی من پولش رو از اقام نگرفتم و از پس اندازم این کادو رو خریدم. همچین خانوم گلی هستم من فرشتهو اما کادوی اصلی دی دی دی دین..........

نمیتونم بگم فقط بدون طرحش از خودم بود و یهو توی ذهنم جرقه زد. و حدود یک ماهه که توی دلم نگهش داشتم و این راز رو به کسی نگفتم. طرح توپیست شاید این جانب روزی بگویم چه بود. چقدر من خلاقم و چقدر با سلیقه خجالت. به زودی متوجه میشی و میدونم کلی خوشحال میشی.

اصلی نوشت: اقااااااایییییییییییییییییییییییییی مهربونم تولدت مبارک. واست آرزوی بهتریت هدیه ها رو از طرف خدای خوبمون میکنمقلبماچ

پ ن: گرچه ساده تبریک گفتم ولی از ته ته ته اون قلب کوچولوم بود.


 
comment نظرات ()
 
16 مرداد ...
نویسنده : **مخمل** - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/۱٥
 

باز هم 16 مرداد و تولد من ...

شبی که برام تداعی کننده خیلی خاطرات خاصیه ...

امسال شب تولدم،می تونم ماه  را ببینم. نگاهش کنم، چشمانم را ببندم، و آرزو کنم برای سالی سرشار از سلامتی و حس زندگی. سالی لبریز از ایمان به خدا، آرامش قلب، محبت به خودم و دیگران، احساس زندگانی، و شاکر بودن به خاطر تمامی نعمات خوبی که خداوند مهربان به من داده اند. سالی نو با دیدگاهی نو از زندگانی.


احساس خاصی نیست روز تولد. تنها بهانه ای ست برای آنکه بنشینیم و بیندیشیم سالی را که گذشت چگونه گذراندیم. چقدر نیکی کردیم. چقدر آموختیم و چقدر مهر ورزیدیم. همه این زاد روزها بهانه ای ست برای دگراندیشی در زندگانیمان.


آدمی همیشه نیاز به اندیشیدن پیرامون رفتارهای خودش دارد. گاه آدمی تنها زمانی را می خواهد که دور باشد، و بیندیشد. عذر می خواهد و دلیلش را بیان می کند که می خواهد زمانی را برای خودش بگذراند. و این شامل همه می شود. همه ما گاه می خواهیم زمانی را برای خودمان داشته باشیم. که بسازیم. بیندیشیم و خودی نو بسازیم. و شاید به جای توجیه رفتار ناموزون دیگران، زمانی را کناره بگیریم، بیندیشیم، و محکم تر از گذشته بازگردیم.

 

در این سالی که ازعمرم گذشت با دوستان ریادی اشنا شدم درکناربعضیاشون چیزای زیادی ازخوب بودن یاد گرفتم و ازبعضیاشونم ناراحتی دیدم اما بهرحال یاد گذشته ها را گرامی و خوش میدارم تا اکنونم ارام بگذرد  و برای اینده فکر کنم ...گذشته هایی پرا ازخاطره، خنده ،گریه ، ترس ونگرانی ولی هرچه بود خوش بود و خرم..من همیشه وقتی به دوستام تولدشان رو تبریک میگم براشون ارزو میکنم تو این سال ازعمرشون علاوه برشادی و سلامتی سفر به همه مکانهای زیارتی هم نصیبشون بشه به خصوص کربلا که حسابی منو خانومی دوس داریم بریم... البته مشهدو امام رضا که قوربونش برم ...انشالله...

امسال تقریبا تولدم با شروعی جدیده برامون که از خدا در خواست زندگی پر برکت و پاک و با ارامشی رو میکنم و میخوام که مارو از یاوران حضرت قرار بده و معرفت و دانش مارو بیشتر کنه و ما رو موهبتای خاصش که به بندگان خاصش میده بده ..آمین ... آمین ...


 
comment نظرات ()
 
خاطره عروسی
نویسنده : **نوک طلا** - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۳/٥/٧
 

امروز به شدت یاد عروسیمون افتادم. یاد تموم کارایی که اقایی واسم انجام داد. یادم اومد چقدر واسه مراسممون زحمت کشید. یادم اومد چقدر توی مراسم حواسش بهم بود و من چقدر اون لحظه حس میکردم. یادم اومد چقدر سلیقه به خرج داد واسه همه چیز حتی واسه اون کادویی که بهترین کادوی زندگیم بود چه از لحاظ مادی چه معنوی. یادمه گلبرگای گل رز. یادم بادکنکای خوشملههه. یادمه شمع.یادمه همه چیز. اون خانومه که اومده بود بخونه هم حس کرد چقدر همه چیز قشنگه کلی تعریف کرد کلی دعا کرد واسمون. یادمه دسته گلم که همه مات موندن از اون دنباله هایی که جمع نمیشدن که گلاش سلیقه شما بود. یادمه توی گل فروشی هی من کم انتخاب میکردم یهو گفتی میخوام بهترین دسته گل رو بگیری. ما سختی کشیدیم واسه خوب بودن همه چیز ولی عالی شد. یه بار که از دستت عصبانی بودم گفتم ادما باید با کسی ازدواج کنن که از قبل همدیگر رو بشناسن نه سنتی. کاری که خودم هم اگه میمردم نمیکردم. گفتم باید قبلش با هم چند وقت باشن. عمرا من این کار رو میکردم. و شما حرف منو قبول نداشتی.اون موقع از دستت عصبانی بودم ولی حالا میگم ادما باید با کسی ازدواج کنن که یک مرد باشه که روح بزرگی داشته باشه. گاهی یادم میره ولی سعی میکنم فراموش نکنم خوبیهات رو. مثل عروسیمون که شما اقا بودی یه اقا به تموم معنا.


 
comment نظرات ()
 
 



كد موسيقي براي وبلاگ