حرفهای دلم .... (حرفهای من با محبوبم )

زندگی به مثابه کوهی است سخت که باید از آن صعود کرد و کوله بارش عشق است و ایمان ...زندگی پر از لحظه‌های ناب است. باید عاشق بود تا فهمید ابرهای دوان روی قله دماوند به کجا چنین شتابان می‌روند و یا باد، برگ‌های پائیزی را تا کجا با خود خواهد برد.

داستان زیبا و قابل تامل
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٥/۱
 

اینو تو سایتwww.parsijoke.comخوندم . خیلی خوشم اومد. خواستم شما دوستای گلم هم بخونیدش  :::

 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،
با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده.
یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «
پدر».
با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند



 
comment نظرات ()
 
نهایت زیستن (داستان زیبا)
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٥/۱
 


این داستان زیبا رو  وقتی خوندم یاد سریال لاست افتادم...

تقریبا همین حالتو زن سیاه پوست وشوهر سفید پوستش گفتن

دید شما به زندگی چطوریه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود! از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟ مکزیکى: مدت خیلى کمى ! آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟ مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه ! آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟ مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه‌هام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده میچرخم! با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى ! آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى ! مکزیکى: خب! بعدش چى؟ آمریکایى: بجاى اینکه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى... بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم میزنى ... مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟ آمریکایى: پانزده تا بیست سال ! مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟ آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد، میرى و سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره ! مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟ آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه هات بازى کنى ! با زنت خوش باشى! برى دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!


 
comment نظرات ()
 
این چند روز ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٤/٢٥
 

اوهوممممممممممممممم

من اومدم.

جاتون خالی رفتم شمال.

خیلی سبک شدم. اونقدر تو ٣  ۴ روزی که شمال بودم دور زدم که هر چی ر دلم از امتحانا مونده بودو خالی کردم )همون عقده گشاییه مثبت خودمون)

دوشنبه هم برگشتم تهرون.روز اخزییم نزدیک بود تو دیگ بخار شمال با بی برقی بپزمهیپنوتیزم.

فرار کردمآخدل شکسته

این چند روزم خیلی خوب بود تهرون.یه سری کارای خوب کردم..

دیشب حمید دوست قدیمیم اومد پیشمو با رضا رفتیم امام زاده صاح تجریش.خیلی حال کردم. البته برگشتنمون فیلمی شده بود با پنچر شدن موتور.خیلی خندیدیمخندهاز خود راضی


نکته غم انگیز :  ما نه شام داریم نه نهارناراحتوقت تماماخه تابستون دانشگاه غدا نمیدهافسوس.

نکته شاد کننده : خوابمو دارم تنظیم میکنم کم کم

نکته کسل کننده : امیدو علی رضا رتن شهرشون.فقط حسن پیشمه.اونم که خنثیابله مجبورم فقط الافی کنم در مواقعی که کار ندارم البته امروز خوش تیپه میاد پیشم (الان ذوق کرده ازش تعریف کردم)قهقهه.

 من دیگه برم گاوچران


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مصطفی - ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٤/۱٩
 

واسه اولین باره دارم ازین جا یعنی محلمون دارم وبلاگمو میبینمو چیزی مینویسم.

..

الان ساعت حدود سه هست.ما هم که میدونی..

میایم اینجا یه خورده بی ضرفیت بازی در میاریمو سه چهار ساعت میریم دور میزنیم.

امشب سر خاک بابا بزرگ رفتیمو بعدم سید عبدالله.

جا شما خالیخوشمزه


برنامه های دیگه هم برا دو روز اینده دارم.امیدوارم اونها هم عملی بشه. البته بهتره زود تر کارارو برسم تا پروژه به ماه رمضون نکشه.

مثل همیشه...

دعام کن ...


 
comment نظرات ()
 
انتطار ؟؟؟!!!
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٦
 


خیلی سخته انتظار .... و  زیبا !!!!

بخصوص اینکه انتظار یه بی نشانو داشته باشی...

یه بی نشان که تموم نشونی هاشو میدونی ..


!!!!  پارادوکس !!!!


خودت بیا تا بهم نشونیهای بی نشونتو نشون بدی ...

همین!!!!


 
comment نظرات ()
 
آقا اجازه! شهید شده....
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٤/۱۳
 

وقتی خوندمش ....

 

به نام خدا

من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که...."

معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و گفت: «ببین مهدی جان! موضوع انشاء این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین. باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. مثلاً، پدر خودت چه کارست؟

آقا اجازه! شهید شده....


 
comment نظرات ()
 
جبران خلیل جبران
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٤/۱۳
 

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید
من نه عاشق بودم نه دلداده به گیسوی بلند و نه الوده به افکار پلید...

من به دنبال نگاهی بودم که مرا

از پس دیوانگی ام می فهمید

و خدا می داند ....... سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود.

جبران خلیل جبران


 
comment نظرات ()
 
امشبم....
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٤/۱۳
 

امشبم باز اهنگابی رو گوش میدم و ....

 

کی اشکاتو پاک می کنه   شبا که غصه داری                

دست رو موهات کی میکشه   وقتی منو نداری

 

شونه ی کی مرحم حق حقت میشه دوباره                     

از کی بهونه میگیری    تو شبای بی ستاره

 

برگریزون های پاییز   کی چشم به راهت نشسته

از جلو پاهات جمع می کنه   برگای زرد و خسته

 

کی منتظر می مونه  حتی شبای یلدا                            

تا خنده رو لبات بیاد   شب برسه به فردا

 

کی از سرود بارون   قصه برات می سازه                     

از عاشقی می خونه   وقتی که ماه درازه

 

کی از ستاره بارون     چشماشو رو هم می ذاره           

نکنه ستاره ای بیاد    یاد تو رو نیاره  .....

 

دلم گرفته.... دوس دارم برم خونه... پیش مامانم ... بابام .. داداشم کوچیکم که الان بزرگ شده...

دوس دارم برم کنار رود خونه و پاهامو توش بزارم تا یخ شه پاهام...

دوس دارم برم تو سکوت جنگل با یه فانوس راه برم...

دوس دارم با خدا صحبت کنم....

....

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/۸
 

  چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ 

با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و  ترس را به گوشه ای انداز  .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... :

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا  گرسنه نماند .

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش ... ،‌      زلال باش .... ،

فرقی نمیکند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در توست .


 
comment نظرات ()
 
کم هزینه ترین لذت های دنیا چیست؟
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/۸
 

کم هزینه ترین لذت های دنیا چیست؟

 

 اعصابم خورده، بدهکارم ، گرفتارم و ...
اگه کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را کمی بهتر کنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی که معلوم نیست کی باشد نباشیم...در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید ...


 
 1-گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.


 2 -سعی کنیم بیشتر بخندیم.

 3- تلاش کنیم کمتر گله کنیم.

 4 - با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.

 5 -گاهی هدیه‌هایی که گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.

6 -   بیشتردعا کنیم.

 7 -در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت کنیم.

 8- هر از گاهی نفس عمیق بکشیم.

 9- لذت عطسه کردن را حس کنیم.

 10- قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم.

(ادامه مطلب کلیک کنید).


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
فقر و ثروت
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/۸
 

فقر و ثروت

روزی پدر خانواده ای بسیار ثروتمند پسرش را با خود به روستا یی برد تا به او نشان دهد که مردم فقیر چگونه زندگی می کنند.
آنها چند روزی را در مزرعه ی خانواده ای که تصور می کردند فقیرند گذراندند.
در بازگشت،پدر از پسر پرسید:(چگونه سفری داشتی؟)
پربار پدر.
دیدی که مردم فقیر چگونه زندگی می کنند؟
پسر جواب داد"بله"
پس به من بگو در این سفرچه ها یاد گرفتی؟
پسر جئاب داد : دیدم که ما یک سگ داریم وآنها چهارتا، استخر ما فقط تا وسط باغچه کشیده شده وجوی خانه ی آنها انتهایی ندارد.
ما در باغچه مان فانوس داریم وآنها در شب ستاره ها را.
ایوان خانه ی ما مشرف به حیاط جلویی است و ان ها سرتاسر افق را دارند

ما فقط تکه زمینی برای زندگی داریم، وآنها مرتع هایی دارند که تا چشم کار می کند ادامه دارد.
ما مستخدمانی داریم که خدمتمان را می کنند.ولی آنها به دیگران خدمت می کنند.ما غذایمان را می خریم، ولی آنها غذایشان را می کارند.
ما دورمان را دیواری کشیده ایم تا محافظت مان کند،و آنها دوستانی دارند که محافظت شان می کنند.

 زبان پدر بند آمد
متشکرم پدر که نشانم دادی ما چه اندازه فقیریم.
تعجب می کنید! اگر به جای نگرانی برای آنچه نداریم،از داشته هایمان شاکر بودیم..

 


داشته هامونو باید شکر کنیم و هم چنین نداشته ها.... خدا خودش میدونه کی اون چیز خیرمون میشه!!!


 
comment نظرات ()
 
اخر تموم شد ....
نویسنده : مصطفی - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٤/٦
 

اخر امتحانای جان فرسای من تموم شد .


خیلی  خسته شدم...

شاید به اندازه ٣  , ۴ ترم امتحان دادن بهم فشار اومد .

امروز دو تا امتحان داشتیم. هر دو هم حفظی شدید.

خیلی خسته ام...

فقط دوست دارم برم تو خودم.

(((چند ماه قبل یادته؟؟خیلی حال دادا))

دوست دارم وقتی میخوابم هیچ استرسی نداشته باشم وقتی خوابم و با خیالت راحت تا جایی که جا  داره بخوابم...اخ گفتی!!!!

از یه سری چیزا ناراحتم!!!از یه چیزایی هم خوشحال!!!

راستی تا حالا دو تا نمرمو گرفتم.خدا رو شکر هر دوتا رو خیلی بیشتر از انتظارم گرفتم.

شاید دلیلش این بوده که امسال فقط خودم بودمو خودم و تنها تکیه گاهم خدا بود و سعی کردم تلاشم  رو بیشتر کنم و از بعضی علایقم بزنم.

البته اینم بگم برام از ترم اول تا حالا نمره ملاک نبوده و نخواهد بود.

خدایا شکرت. خیلی دوستت دارم


 
comment نظرات ()
 
این دو روز
نویسنده : مصطفی - ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٢
 

سلام

امشبم اومدم تا یه خورده  بنویسم.

دیروز و پری روز از وحشتاکترین و پر فشار ترین روز های عمرم بود و واقعا خسته شدم.

 

از اول امتحانا یک شب یه ساعت یه شب ده دقیقه و یه شب دیگه که دیشب بود حدود 45 دقیقه خوابیدم.

شاید مساله شب امتحانی بودن رو میشه گفت این ترم کاملا اجرا کردم.

البته فرجه ها و ماه اخر رو کلا مشغله پروژه و... داشتیم ولی بازم هر چی بگم نمیشه منکر کوتاهی بود.یه چیز دیگم بگم اینکه ترم اخری خودمم تصمیم گرفتم یه خورده تعطیلات کنملبخندچشمک.

دوتا امتحان دیگه برا ششم مونده.جمعه بابا شون میان .به احتما 100%قهقههمیرم قائمشهر تا پیششون باشم موقع بگشتن باز شبش برمیگردم.

 


 
comment نظرات ()
 
 



كد موسيقي براي وبلاگ