حرفهای دلم .... (حرفهای من با محبوبم )

زندگی به مثابه کوهی است سخت که باید از آن صعود کرد و کوله بارش عشق است و ایمان ...زندگی پر از لحظه‌های ناب است. باید عاشق بود تا فهمید ابرهای دوان روی قله دماوند به کجا چنین شتابان می‌روند و یا باد، برگ‌های پائیزی را تا کجا با خود خواهد برد.

طبعات دروغ به یک زن (داستان)
نویسنده : مصطفی - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳۱
 

مردی با همسرش تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازم خواستن که با رئیس و چنتا از دوستاش برای ماهیگیری به کانادا بریم"

ما به مدت یک هفته اونجا می مونیم.این فرصت خوبیه تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم پس لطفا لباس کافی برای یک هفته برام بردار و وسایل ماهیگیریمو هم آماده کن

ما از اداره حرکت می کنیم و من سر راه وسایلم رو از خونه بر می دارم ، راستی اون لباسای راحتی ابریشمی آبی رنگه رو هم بردار!

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعیه اما بخاطر این که نشون بده همسر خوبیه دقیقا کارایی رو که همسرش خواسته بود انجام داد

هفته بعد مرده اومد خونه ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش بهش خوش آمد گفت و ازش پرسید ماهی هم گرفتی یا نه ؟

مرد گفت :"آره یه عالمه ماهی قزل آلا،چند تا ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم. اما چرا اون لباس راحتیارو که گفته بودم واسم نذاشتی ؟"

زن جواب داد : لباسای راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم!!!

 

نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به یه زن دروغ نگو


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مصطفی - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳۱
 

داستان کوتاه : چوپانی و تاجری دوست بودند و هردو هدف مشترک دور دنیا دیدن را داشتند، تاجر یه عمر پول جمع کرد برای هدفش ونهایت بعد 30 سال که خواست دور دنیا را ببینه از دنیا رفت و موفق نشد و چوپان هر روز با گوسفندانش به یه نقطه از دنیا رفت و بعد 30 سال در نهایت سلامت به شهر اصلیش با کلی ثروت اومد.

 

 

پ.ن:اگه عاشق هر چیزی هستید با اون زندگی کنید و هرگز برای رسیدن به اون چیز زندگی نکنید


 
comment نظرات ()
 
به بهونه شب وفات یه بانوی بهشتی
نویسنده : مصطفی - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٥/۳٠
 

امشب شب شهادت بانوی بهترین انسان خلق شده بشره..

حضرت خدیجه (س) ...

امشب کمی مطلب در مورد اون بانوی گرامی خوندم...همین بس که پیامبرتا یک سال بعد فوت اون خانوم خنده بر لباش دیده نشد...خوش به حال چنین خانومی که با این که شاید در ابتدا اونقدرام انسان دین داری  نبود ولی کم کم لطف خدای متعال جوری نسیبش شد که اولین زن مسلمان شد و یار و یاور بهترین مخلوق خدا...

                    -----------------------------------------------------------------------

ده شبی از ماه مبارک رمضون گدشته...

کم کم سختی روزه تو ماه رمضون داره عادی میشه . یعنی سختی هاش دیگه به چشم نمیاد ...

راستی چه خوبه که شیطون دست و پاش بستست.خیلی خوبه که ادم هیچ اراده ای واسه دوری از غیبت و... به کار نمیبنده..))خنده((

شاید این هفته برم تهران واسه یه خورده کارا در مورد پروژم...

چند تا کتاب خوبم خوندم که واقعا لذت بخش بود برام..

 ----------------------------------------------------------------

خدا رو شکر برای همه خوبی هاش به من و عزیزانم...((حتی به ظاهر سختی ها)


 
comment نظرات ()
 
شبهای فکر انتخاب
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٢۸
 

 

سلام دوباره.چه شبی شده امشب

دو ساعت خوابیدمو بعدش بیدار شدم. فردا هم  7 صبح باید پا شم برم سر شالیزاری به بابا کمک کنم تو جمع کردن دسته برنجا!!

خدا رحممون کنه ... فکر کنم در 5 دقیقه اول با این گرمای هوا مقدار اب بدنم به صفر برسه !!!

البته نا گفته نمونه تجربه سال های پیش نشون میده سختیش همون یه ساعت اوله بعدش سنسورهای تشنگی و گرسنگی از کار میافتن ((خنده))


خب... از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است ...!!!

چند روزه داره به بزرگترین انتخاب زندگیم (( بعد انتخاب دین و عقیده))  فکر میکنم... تازه فهمیدن راسته میگن اگه میخوای اسپشال فکر کنی یه خورده(زیاد) سخت میشه و باید واقعا به خدا توکل کنی!!!

احساس میکنم ازون کاراییه که هر چی خودت بخوای پیش  بری تنها بیشتر کم میاری!!!

برام دعا کن !!!

 


 
comment نظرات ()
 
به شکرانه اومدن ماه خدا
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٢۸
 

به شکرانه اومدن ماه خدا

سلام

امروز روز چهارم ماه رمضونه.

امسال چون تو تابستونه ماه رمضون خیلی سخت ! تر شده روزه گرفتن به خصوص این که یه لکه ابرم نیست تو اسمون و روزم طولانی شده.

ادم کسل میشه بعد از ظهر

موقع افطارم که تا میای اب بخوی دیگه جایی برای غدا خوردن باقی نمیمونه ((گریه))

ولی بازم خدا رو شکر... همین که ماه رمضونو دوریه شیطونو برکتو... خودش کلیه.پروژه مو خوب دارم پیش میبرم  با اینکه لاک پشتی پیش میره سرعت پیشرویش ولی به جای وبی رسیدم.جایی که نیاز به یه انفجار پروژه ای است !! (خنده)

شبها تقریبا تا سحر بیدارم و با لپ تابم ور میرمو کتاب میخونم.دلم تنگیده بود واسه کتاب کتفرقه خوندن.10 15 تا کتابی که از نمایشگاه خریدمو کم کم میخونم.بعضی هاشون که خیلی روتین و تکراریه ولی بعضی هاشون خیلی جالب بودن و لذت میبرم از خوندنشون.

شاید اخر هفته برگردم تهران که کار پروزه و فارق التحصیلی رو برسم.

باید ببینم چی میشه.

مارو از دعای خبرت فراموش نکن ماه رمضونی

دوستدار همیشگیت مصطفی(15:42)(5:25)


<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:1; mso-generic-font-family:roman; mso-font-format:other; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} @font-face {font-family:Calibri; panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-520092929 1073786111 9 0 415 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin-top:0in; margin-right:0in; margin-bottom:10.0pt; margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoPapDefault {mso-style-type:export-only; margin-bottom:10.0pt; line-height:115%;} @page Section1 {size:8.5in 11.0in; margin:1.0in 1.0in 1.0in 1.0in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

 

پ.ن 1 : این مطلب بعد چند روز در این ساعت روحانی (خنده) به دلیل دسترسی به نت وارد سایت شد!!!

 

 


 
comment نظرات ()
 
تولد من ( بعد 2 روز)
نویسنده : مصطفی - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۸
 

سلام

الان تو سایت دانشگاه هستم

دو تا مطلبو قبلو دقیقا موقع به دنیا اومدنم بعد ٢٢ سال!! نوشتم

..

ولی نت قطع بود

مجبور شدم نگهش دارم تا الان که تونستم نت گیر بیارم

!!!!!

پیش بینی های کلی من درست بود!!!

ادما همشون این طوری هستن!!!اونقدر درگیرمیشیم بعضی موقع که چیزای بزرگ رو هم حتی فراموش میکنیم چه برسه به یه تولد !!!

وای  که چقدر بده!!!

از خدا میخوام هیچ وقت منو اون قدر درگیر روز مرگی نکنه که چیزهایی مثل روز تولد و سالگرد ها رو برای عزیزام و دوستام فراموش نکنم...

-------------------------------------------------------

 

 تولد واژه ای ست در پی معنا شدن

 

  مفهومی ست در تب و تاب رسیدن

 

  تولد گاه بهانه ای ست برای دلتنگ خود شدن

 

  شانه ای ست برای جستجوی خویش

 

 

  تولد گاهی بهانه ای ست برای یک جمع دوستانه

 

  برای چند لحظه با هم خندیدن(هر چند به ظاهر)

 

  برای خرید یک شاخه گل

 

  برای جاری شدن یک قطره اشک

 

  و کشیدن آهی از سر دلتنگی

 

 

 

 

 

  تولد علامتی است پر معنا

 

 در سر رسید زندگی ما

 

  گاه بهانه ای ست برای نوشتن یک متن

 

  یا سرودن یک شعر

 

 

  تولد گاه بهانه ای ست

 

  برای فریاد بودن

 

  رهایی از پیله ی تنهایی

 

  و اندکی به دنبال خود گشتن

 

 

  تولد مفهومی ست

 

  ناپیوسته در زندگی امروز ما

 

  و عشق مفهومی ست پیوسته(اگر دریابیم)

 

  با عشق زندگی کن تا پیوسته متولد شوی

 

 

هر جا که باشی به یادتم و دوستت دارم مهربونم....

از خدا میخوام سال بعد کنارم باشی...

آم


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
حرفهای خصوصیه منو محبوبم تو روز تولدم
نویسنده : مصطفی - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
تولدم مبارک !!
نویسنده : مصطفی - ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۸
 

 

هورااااااااااااااااااااااااااااااا

تولدم مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککک

ساعت 4:20  روز شنبه 16 مرداد 1367 بود که به دنیا اومدم  و همین موقع زیبا مادریم بعد 22 سال بهم زنگ زدو بهم تبریک گفتتتتتتتتتتت

خدایااااااااااااااااااااااااا

باورم نمیشه مامانم به یادش مونده باشههههههههههههههههههههههههه

باباممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم (بغل)

داداششششششششششششششششش محمد جونم ((((بوس)))(((بغل)))

ازدوستامم تا الان یک نفر به یادش بوده  و دیشب بهم تبریک گفت ولی بهش گفتم اصلا رو نکنه!!!!

همون طور که قبلا گفتم اصلا انتظار ندارم از کسی که به یادم باشه

ولی همین که ببینم کیا حواسشون هست خیلی جالبه و کمی بعضی ها رو بیشتر میشه فهمید مشغله هاشون چقدر مانع این میشه که به یاد پیزهای اطرافشون باشن..

 

وای

امسال یه جور دیگه شده درونم...

شاید به این خاطر بوده که مادریم دقیقا همون ساعت زنگ زد بهمو تبریک گفت.الهی قوربونش برم من

 

خدایا شکرت که  بهم اجازه دادی یک سال زیبای دیگه رو شروع کنم

یک سال جدید از زندگیمو....

خدایا ششصدو پنجاه میلیون ثانیه ای رو که اجازه دادی تو این دنیا باشمو ممنونتم..

خدای خوب و مهربونم ازت به خاطر همه لطف هایی که این همه سال در حقم کردی ممنونم..

ممنونم که راه زندگیه منو این جور رقم زدی...ازت ممنونم که خسلی موقع ها منو از انجام کارهایی که میخواستم انجام شه باز داشتی ...خدایا ممنونتم که خواسته های منو همیشه اجابت کردی...تازه میفهمم که تو چقدر خوبی ...

هم به خاطر داده هات هم به خاطر نداده هات... میدونم تو همشون حکمتی بوده که  همون زمان نمیدونستم...

 

http://www.myspacedefault.com/import/graphics/happy-birthday/happy_birthday_balloons.gif

 


 
comment نظرات ()
 
یعنی امسالم مثل سالهای دیگست؟؟؟
نویسنده : مصطفی - ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٥/۱٥
 

الان ساعا ۴:٢۵ روز ١۵ مرداده!!!

 

نکته ضروری:

 

لطفا کسی این مطلبو تا یک شنبه نخونه

 

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
خسته ام از تهران
نویسنده : مصطفی - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۱٠
 


 

هر چقدر هم شهر های آرزوهای خیلی ها باشد!

هر چقدر هم پایتخت باشد و بزرگ!

هر چقدر هم شهر فرنگ باشد آن هم از همه رنگ!

هر چقدر امکانات در آن بلوکه شده باشد!

هر چقدر مردمش باکلاس باشند و متجدد،لهجه شان قشنگ باشد،فرهنگشان مترقی باشد،امروزی باشند و متمدن!

هر چقدر ساختمانها ،برجها و آسمان خراشهایش سر به فلک کشیده باشند!

هر چقدر هم مترو داشته باشد،اتوبوس برقی و خطهای سریع و سیر!

هر چقدر فروشگهایش لوکس باشند و جنسهایش متنوع!

هر چقدر هم زیر گذر و رو گذر و پل هوایی پله برقی دار داشته باشد!

هر چقدر پارک ها و شهر بازیهایش بزرگ باشند و مفرح!

هر چقدر طعم آبش فرق داشته باشد و نانهای نانواییهایش خوش پخت باشند!

هر چقدر نوع آب و هوایش پوستت را صاف کند و موهایت را خوش حالت!

هر چقدر شیرینیهایش خوش طعم باشد و میوه های میوه فروشیهایش خوش  آب و رنگ!

هر چقدر شهرداریش کار درست باشد و رفتگرهایش وظیفه شناس!

باز هم من دوستش ندارم،نمی توانم دوستش داشته باشم.

من تهران را دوست ندارم چون نمی توانم تحمل کنم ندیدن آبی زلال آسمان را،ندیدن ستاره ها را،ابرهای پنبه ای را

نمی توانم تحمل کنم ندیدن درختان را،سبزه ها را،جوی های کوچک را

نمی توانم تحمل کنم نشنیدن صدای جیک جیک پر شور گنجشکهای کوچک را موقع طلوع آفتاب و صدای جیر جیرکها را در شبهای بلند تابستان

نمی توانم تحمل کنم دیدن غولهای بتونی و سنگی را که مثل ابوالهول کنار خیابانها سبز شده اند

نمی توانم تحمل کنم بوی آزار دهنده دود را درهوای  صبحگاهان

نمی توانم تحمل کنم دیدن سیاهی انبوه آلودگی را بر فراز شهر

نمی توانم تحمل کنم شنیدن صدای هیاهو را،بوق را،شلوغی را،ترافیک را

نمی توانم تحمل کنم عجله را،زندگی با دور تند را

من شهرستانی ام.مهم نیست کجا زندگی کنم شمال یا جنوب،

مهم نیست گرم و مرطوب باشد، سرد و خشک یا معتدل،مهم نیست امکانات نداشته باشد، همین که کوچک باشد و خلوت کافیست.می توانم دوستش داشته باشم.می توانم به کمبودهایش عادت کنم،می توانم با همه چیزش وفق بگیرم با آب و هوایش ،امکاناتش ،خاکش،فرهنگ مردمش،لهجه هایشان،چهره هایشان، نژادشان و همه چیزشان.

انگار هوای شهرهای بزرگ ترقی می آورد،پیشرفت می آورد،رفاه می آورد ولی انگار همین طور که آنها را می آورد ایمان را می برد،عشق را،امید را،آرزوهای معنوی را،پرواز را،آسمان را.

تمام هم و غمت می شود زمین،کار،خانه، ماشین ......

تمام همتت را می گذاری ال سی دی بخری و سرخ کن و کالاهای تبلیغاتی شبکه میشاپ.....

ماهواره می شود همه کس ات،فامیلت،تفریحت.........

من تهران را دوست ندارم و همه شهرهای بزرگ و پرهیاهو را.همه آن جاهایی را که آدم خودش را آنجاها گم می کند.همه آن شهرهایی را که شمال و جنوب دارند.بالا شهر و پایین شهر دارند.بالا شهر و پائین شهرشان خیلی تابلو است.

انگار بالاشهری که باشی فخر می فروشی و پایین شهری که باشی حسرت می خوری.

من دوست ندارم فخر فروشی را و حسرت را........


 
comment نظرات ()
 
دارم به اینها فکر میکنم‌1!!!
نویسنده : مصطفی - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٧
 

افسوس بزرگ آدمی این است که می خواهد اما نمی تواند...

و زمانی را به یاد می آورد که می توانست اما نخواست.؟!

 

هر آن چه که تو تجربه کرده ای " گذشته " است و گذشته گذشت.!
هر آن چه را که تجربه می کنی " حال " است و حال حضور دارد.!
هر آن چه را که تجربه خواهی کرد " آینده " است و آینده باز است.!
بنابراین
تو آزادی آزاد برای :


نگاه کردن به " گذشته " برای آموختن از آن و ایجاد یک فضای امکان برای تجارب جدید "حال" و ساختن آن چه که حق توست " آینده "

 

 

------------------------------------

اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر این صورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند.

خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.


 
comment نظرات ()
 
راز آرامش و فراغت از اضطراب ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٧
 

کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می ‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می ‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی ‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.

هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفت و گو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه ‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد:

" کمربندها را ببندید!"

همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید،

" از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."

موجی از نگرانی به دل ها راه یافت، امّا همان جا جاخوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد،

" با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد."

نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دل ها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.
طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعره رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دست ها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎ پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می ‎کند و از هم متلاشی می گردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آن چه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.
(((( بقیه در ادامه مطلب)))


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
تنهای تموم شد !!!
نویسنده : مصطفی - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٧
 

اخر سر تموم شد دوره دو و نیم روزه تنهایی من با ورود علی به اتاق


وایییییییییییی!!!!

چه سخته ادم یک کلمه هم صحبت نکنه در روز!!!

دیروز دیگه اتاق داشت باهام حرف میزد !!!

رفتم بیرون و برای خودم یه خورده خرید کردم !!! همون دست فروشه دوست داشتنیه بازار برلن که شلوارامو ازش میخرم!!هنوزم که هنوزه اونجا تو جای ثابت خودش کار میکنه!!!

یادمه اولین بار سه ساله پیش اولین بار یافت کردمش!!!!

دلم واسه خونه تنگ شده!!!دوس دارم برم بچرخم تو جنگل

دوس دارم برم کوه !!!


دوس دارم تو اب داد بزنم تا گوش ماهیا ویج ویج بشهقهقهه(الکی)

دوس دارم کنار ساحل راه برمو صدای اب و گوش کنم... مثل اون شب با بابا سعید!!

زیبا ترین شبای عمرم بود اون شب...

نیمه شب... نور ماه .. صدای موج ها اب نسیم ملایم.... و  (((( فکر )))


فکره یه زندگی !!!


><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><


 
comment نظرات ()
 
رقص ارام !!
نویسنده : مصطفی - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٧
 

این متن توسـط یک نوجوان متبلا به سـرطان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نوشته شده است.


رقص آرام

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید در حالی که به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟
و یا به صدای باران گوش فرا داده اید، آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟
تا به حال به دنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟
یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟
کمی آرام تر حرکت کنید این قدر تند و سریع به رقص درنیایید.
زمان کوتاه است موسیقی به زودی پایان خواهد یافت.
آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
آن گاه که از کسی می پرسید حالت چطور است، آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
هنگامی که روز به پایان می رسد آیا در رختخواب خود دراز می کشید و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره در کله شما رژه روند؟
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.
این قدر تند و سریع به رقص در نیایید.
زمان کوتاه است.
موسیقی دیری نخواهد پایید.
آیا تا به حال به کودک خود گفته اید، " فردا این کار را خواهیم کرد"
و آن چنان شتابان بوده اید که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
تا به حال آیا بدون تاثری اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد، فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.
این قدر تند وسریع به رقص درنیایید.
زمان کوتاه است.
موسیقی دیری نخواهد پایید.
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
آن گاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید..
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
کمی آرام گیرید و به موسیقی گوش بسپارید،
پیش از آن که آوای آن به پایان رسد...


 
comment نظرات ()
 
به بهونه نیمه شعبان
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/٦
 

سلام


نیمه شعبان مبارک ک ک ک ک ک ک ک ک ک  ک ک ک ک ک


چه نیمه شعبانی بود امسال

استثنایی (البته برای من)

فکر کنم اولین روزی بود که کلا 50 کلمه هم اوایی از من خارج نشد (حمون حرف نزدمه خودم)(نصفش سلام بود)

قضیش این بود که دوستان همه رفتن پی عیالشون یا ... ما موندیمو اتاقی در دیدار غربت گریهگریهگریهگریهگریهگریه

اخه اینا نمیگن من اینجا چه کنم..!!!

چه روزه ای گفتما


ولی از هر چی که بگذریم خوبه ادم بعضی موقع تنها باشه البته تنهایی ای که خدا حضور داشته باشه...

 

دیگه خوابم گرفته...اخه یکی نیست بگه پسر ساعت 5 صبح اینجا چیکار میکنیشیطانناراحت




 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 



كد موسيقي براي وبلاگ