حرفهای دلم .... (حرفهای من با محبوبم )

زندگی به مثابه کوهی است سخت که باید از آن صعود کرد و کوله بارش عشق است و ایمان ...زندگی پر از لحظه‌های ناب است. باید عاشق بود تا فهمید ابرهای دوان روی قله دماوند به کجا چنین شتابان می‌روند و یا باد، برگ‌های پائیزی را تا کجا با خود خواهد برد.

عکس از مادر بزرگم ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/۳٠
 

http://up./images/2pgkj869pglxs32rbfi.jpg


 
comment نظرات ()
 
تقدیم به هانی
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/۳٠
 

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com

                                                       

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com

                                                                   

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com

 


 
comment نظرات ()
 
داستان کوزه شکسته و پیرزن ..
نویسنده : مصطفی - ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/۳٠
 

داستان ها بعضی موقع واقعا ادم رو تحت تاثیر قرار می دن بخصوص اگه نمود بیرونی برا ادم داشته باشه

این داستانم ازون داستانایی که انسان به خاطر انسان بودنش همیشه دچارشه و باز میگردیم به اون ضرب المثل که همیشه نیمه پر لیوان رو باید دید...

انشالله روز به روز به کمالمون اضافه بشه...

یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد.
یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت.
هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود.
دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ، نیمی از آبش را در راه از دست می داد.
البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید. ولی بیچاره کوزۀ ترک دار از خودش خجالت می کشید .

از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند ، می توانست انجام دهد.
پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت: من از خویشتن شرمسارم . زیرا این شکافی که در پهلوی من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی ، من نیمه پر هستم. پیر زن لبخندی زد وبه کوزۀ ترک دارگفت :
آیا تو به گل هائی که در این سوی راه، یعنی سوئی که تو هستی ، توجه کرده ای ؟ می بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است.
من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم ، و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی. دو سال تمام ، من از گل هائی که اینجا روئیده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام.
اگر تو این ترک را نداشتی ، هرگز این گل ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی یافت هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می سازد.

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTtz9I44M9AuqNhfzvPnzV32KxlQUqkooEwrT-mOJfDPs0JsHf2&t=1


 
comment نظرات ()
 
حلال یا حرام ؟؟ انتخاب با شماست ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٩
 

تاثیر لقمه حلال و حرام

لقمه حرام

مال حرام رشد و برکتی نخواهد داشت

درباره‌ی مال حرام در حدیثی داریم که « إِنَّ الْحَرَامَ لَا یَنْمی وَ إِنْ نَمَى لَا یُبَارَکُ لَهُ فِیهِ ؛ مال حرام رشد نمی کند و زیاد نمی شود و اگر هم رشد کند ، برکت  نخواهد داشت. » 1

 

لقمه ی حرام ، حرف های امام معصوم را بی اثر می کند

امام حسین پیش از ظهر عاشورا در کربلا صحبت‌های زیادی کرد ولی هیچ کدام اثر نمی ‌کرد. در آخر حضرت فرمودند: « فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُکُمْ مِنَ الْحَرَامِ ؛ چون شکم‌های شما از حرام پرشده است ، حرف‌های من در شما اثر نمی گذارد.»2

 

لقمه ، در نسل آدمی تأثیر دارد

« کَسْبُ الْحَرَامِ یَبِینُ فِی الذُّرِّیَّةِ ؛ مال حرام در فرزندان آشکار می شود و روی آن‌ها اثر می ‌گذارد.»3

 

روزی هرکس ، حلال مقدّر می شود

«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى قَسَمَ الْأَرْزَاقَ بَیْنَ خَلْقِهِ حَلَالًا وَ لَمْ یَقْسِمْهَا حَرَاماً فَمَنِ اتَّقَى اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ صَبَرَ أَتَاهُ اللَّهُ بِرِزْقِهِ مِنْ حِلِّهِ وَ مَنْ هَتَکَ حِجَابَ السِّتْرِ وَ عَجَّلَ فَأَخَذَهُ مِنْ غَیْرِ حِلِّهِ قُصَّ بِهِ مِنْ رِزْقِهِ الْحَلَالِ وَ حُوسِبَ عَلَیْهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ ؛ خداوند عزیز و با عظمت خلایق را آفرید و روزی آن‌ها را نیز به صورت حلال برای آنها قرار داد. پس اگر کسی چیزی از حرام مصرف کند به همان میزان از حلال محروم می‌شود و در قیامت نیز مورد ملامت خداوند قرار خواهد گرفت.»6


جمله ای عجیب و تکان دهنده !

پیامبر فرمود:« مَنْ کَسَبَ مَالًا مِنْ غَیْرِ حِلِّهِ أَفْقَرَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ؛ کسانی که نان حلال را رها می ‌کنند و به دنبال حرام می ‌گردند ، به خیال این که از راه حرام درآمد پیدا کنند ، خدا به فقر مبتلایشان می‌کند.» 11

 ادامه مطلب یادتون نره


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
پنج ماه و نیم ....
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٩
 

سلام بر ماه بانوی عزیزم

این هفته تا الان واقعا هفته سختی شده ..

خیلی سخته که پیشت نیستم ...

ولی میدونم که خانوم گلم تحمل می کنه این دوری رو چون می دونه خیر و صلاح کارمون در اینه که این هفته تهران بمونم و کارامو برسم...

خدا رو شکر میکنم که تو رو از اسمونا برام آورد

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com

این روزها روزهای شهادت حضرت زهراست... خانومی که با درخواست از اون تو رو بهم نشون داد...

نمیدونم چطور باید ازش تشکر کنم... هر کاری کنم کم کردم ...

شاید بهترین کار عمل به آرمانهای بی بی باشه ..

دوری از گناه .. حتی کوچیکترینش... ارتباط بیشتر با خدا ... نیکی و شاد کردن دل مومنین و ...

انشالله که بتونم ...

هفته پیش هفته خوبی بود برامون

با هم چای باغ رفتیم و شلوارم ...  بعضی هام که خوب خندیدن !!!! :(:(  (جبران میکنم )

چهار شنبه هم که رکب زدم اومدم دانشگاهت. با این که دوست داشتم اولش بیام تو کلاست ولی دیدم زیاد خجلت میکشی رفتم دور زدم تا کلاست تموم شه.

اخررررررررررررررررر کاچچچچچچچچچییییییییلا هم رفتیم که خیلی خوش گذشت بهم

دریا هم که جای خود..... نمی دونم چرا خیلی زود دلم واسه دریا میتنگه جدیدنا

بعضی چیزا هست که هیچ وقت فراموش نمیشه...

یکشنبه که اومدم وقتی اومدی ایستگاه قطار .... اون لحظه  ازون لحظه ها بود ...

دوستت دارم مهربونم....

http://reddodo.com/cellphones/umbrella/?sesid=UTl6anFId3lPNEtzcE5tbjhob3pXbHhlcDFUQ0FzQkp3d3FiQ0d5bkFLb0N6bUpwZU9wN1h0YmpFUVo0TExRTkVSbFp4UnpCM2UvWjRxbEtvYVdnRFdhc0NHdWpDdGJuhttp://reddodo.com/cellphones/redhearts/?sesid=NWM2b0s5cGprT3FQeUNSM2R5dmdwTm5qandFQit3dStNanhxQmNmWUV6dmtrQy9KSmFkUCtIaFl0U1pqNUlyMUcydnNZQnpyUFVPRmNuQ05TOG9iRlRXZExta1MrQ01FQzNNTWJGQT0=


 
comment نظرات ()
 
به بهانه فاطمیه ... مادر ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٩
 

یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی إلا أن یُؤذَنَ لکم ...

مادر !

همه می دانند که تو اجازه ندادی...

----------------------------------------------------------------------

 

 

ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما کسبت أیدی الناس

 

دنیا را به فساد کشید

با همان دستی که ...

و امروز صدای آن سیلی گوش زمین را کر کرده است .

----------------------------------------

لا یکلّف الله نفساً إلا وُسعها

 

مادر!

سینه ی تو چه وسعتی داشت !

وگرنه

آتش بسیار گدازنده تر از آن بود که ...

و ضربه

بسیار شکننده تر از آن که ...

---------------------------------------------

 

یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک ... والله یعصمک من الناس

 

ای رسول من

تو علی علیه السلام را به ولایت و وصایت معرفی کن

ما تو را از فتنه های مردم محافظت می کنیم

بازوی فاطمه هست

نمی گذاریم به تو و رسالتت ضربه ای برسانند

سینه ی دخترت همه ی این ضربه ها را خواهد گرفت ...

---------------------------------------------------

 

تمشی علی استحیا...

 

حالا فکر کن یک دستش را هم به دیوار گرفته باشد...

---------------------------------------------

 

تمشی علی استحیا...

 

حالا فکر کن کوچه هم باریک باشد...

------------------------------------------------

 

حجر/97

فقط خدا می داند که سینه ی تو از کدام یک بیشتر به تنگ آمد

از نشستن او روی سینه ات

یا بردن نام مادرت با زبان کثیفش...

---------------------------------------------

مریم/۲۱،۲۲

 

اما این بار

در شعله ور بود

و او از شدت درد حمل

پناهی جز دیوار نداشت...

 

منبع :http://251.blogfa.com/


 
comment نظرات ()
 
حکایت لقمان حکیم !!!! ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٩
 

حکایت لقمان حکیم !!!! ...

لقمان حکیم رضى الله عنه پسر را گفت:
امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس.
شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛
آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور.
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.
دیروقت شد و طعام نتوانست خورد.
روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد.
روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،
آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد.
روز چهارم، هیچ نگفت.
شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد ونوشته‏ها بخواند.
پسر گفت: امروز هیچ نگفته‏ام تا برخوانم.
لقمان گفت: پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت،
آنان که کم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى


 
comment نظرات ()
 
یاس یعنی بوی دل بوی بهشت... به مناسبت شروع فاظمیه اول ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/۱٦
 

            http://kanoon-ansar.net/html/images/ax/uncddddtitled.jpg                   

  فاطمیه هم شروع شد.. البته فاطمیه اول ولی با این حال ما کوچیک بی بی حضرت زهرا هستیم ... بزرگترین چیزهای زندگی مو خانوم حضرت زهرا بهم داد و انشالله که نوکر خوبی براش باشم...

شایدم پسر خوبی ...

----------------------------------

  یاس یعنی بوی دل بوی بهشت


یاس یعنی فاطمه حیدر سرشت


یاس یعنی کمترین عمرِ جهان


یاس یعنی مادرِ صاحب زمان


یاس یعنی کوچه و آه و شرر


یک گل و یک غنچه با هم پشتِ در


یاس یعنی قوتِ دستِ علی


همدم رازِ دل و هستِ علی


یاس یعنی خانه داری نوجوان


مادری افتاده حال و نیمه جان


یاس یعنی شانه بر موی حجاب


ناله در بیداری و در وقت خواب


یاس یعنی حیدر و غسل و کفن


اشکِ چشمِ زینب و آه حسن


یاس یعنی یا حسینِ زیرِ لب


بوسه بر زیر گلویی نیمه شب


یاس یعنی انتقام از عاملین


سیلی محکم به روی قاتلین


یاس یعنی مهدی و وقتِ ظهور


انتقام از غاصبین پر غرور


یاس یعنی ما مدینه می‌رویم


با امیرِ بی‌قرینه می‌رویم

آب ، بسوزد دلت

خاک ، شود خاک عزا بر سرت

باد ، پریشان شوی

چشم ! الهی که بباری فقط

پیش نگاه شما ، ... مادر خورشید سوخت


حضرت زهرا (س)

ردیف

عنوان

مداح اجرا

حجم
(KB)

زمان
1 زیارت حضرت زهرا (س) ---- ejra_01.gif 722 0:11:38
2 زیارت حضرت زهرا (س) ---- ejra_01.gif 460  

 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
نمی دانم فقط می دانستم که باید این را بنویسم ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/۱٦
 

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است


که چکمه‌هایش سوراخ است."

 

پی نوشت :  امشب زیاد از حد حس نوشتن تو بلاگم دارم ...

امشب دلم برا هانی تنگیده ...

پیشش نیستم ... :((


 
comment نظرات ()
 
دانلود ترانه ای نامت(بهشت یاد) علیرضا افتخاری ( امشب خیلی با این اهنگ حال کردم
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/۱٦
 

ای نامت از دل و جان

در همه جا به هر زبان جاری ست

عطر پاک نفست

سبز و رها از اسمان جاری ست

نور یادت همه شب

در دل ما چو کهکشان جاری ست

 

تو نسیم خوش نفسی

من کویر خار وخسم

گر به فریادم نرسی

من چو مرغی در قفسم

 تو با منی اما من از خودم دورم

چو قطره از دریا

من از تو مهجورم

 

با یادت ای بهشت من،اتش دوزخ کجا

عشق تو در سرشت من با دل و جان آشنا

 

چگونه فریادت نزنم

چرا دم از یادت نزنم

 

در اوج تنهایی

 

اگر زمین ویرانه شود

جهان همه بیگانه شود

تویی که با مایی

 

ای نامت از دل و جان

در همه جا به هر زبان جاری ست

عطر پاک نفست

سبز و رها از اسمان جاری ست

نور یادت همه شب

در دل ما چو کهکشان جاری ست

 

برای دانلود ترانه اینجا  کلیک کنید.


 
comment نظرات ()
 
درس زندگی
نویسنده : مصطفی - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٥
 

درس زندگی

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد

؟!؟!؟؟!؟!؟؟!

 

سلام دوستان و همراهان مطهرونی

به نظرتون چه چیز زاهد رو تکون داده؟؟؟؟؟


اول؛ مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت: ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!



دوم؛ مستی دیدم که افتان و خیزان راه می‌رفت. به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟

سوم؛ کودکی دیدم که چراغی در دست داشت. گفتم: این روشنایی را از کجا آورده‌ای؟کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم؛ زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم: اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن. گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟


 
comment نظرات ()
 
حقیقت انتظار انتظار حقیقی
نویسنده : مصطفی - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٥
 

پدر چهار تا بچه این‌ها را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ها را مرتب کنید تا من برگردم. می‌خواست ببیند کی چه کار می‌کند. خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند برای خودش.

یکی از بچه‌ها که گیج بود یادش رفت. یادش رفت. سرش گرم شد به بازی و خوراکی و این‌ها. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.

یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.

یکی که خنگ بود، وحشت گرفتش. ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد جمع کنیم، مرتب کنیم.

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را. می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد، بعد می‌رود چیز خوب برایش می‌آورد. هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که هم ‌این‌جا است. توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم.

آخرش آن بچه‌ شرور همه جا را ریخت به همدیگر. هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این دارد می‌خندد. خوشحال است، ناراحت نمی‌شود. وقتی همه جا را ریخت به هم، همه چیز که آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد. ما که خنگ بودیم، گریه کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد. زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش. شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش. زرنگ باش، نگاه کن پشت پرده رد تنش را ببین و بخند و کار خوب کن. خانه را مرتب کن.


 
comment نظرات ()
 
گفتگویی با خدای عزیزمون
نویسنده : مصطفی - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٥
 

گفتگویی با خدای خودمون

 

*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید
خدا گفت :


.......... نه آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.


*من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد*
خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتی است.


*من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد*

خدا گفت : نه شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیستبلکه به دست آوردنی است.

*من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد*
خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم خوشبختی به خودت بستگی دارد


*من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد*
خدا گفت : نه درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد.


*من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد*
خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی.


*من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید*
خدا گفت : نه من به تو زندگی می بخشم تا تو از هم? آن چیزها لذت ببری

*من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

خدا گفت : … سرانجام مطلب را گرفتی امروز روز تو خواهد بود آن را هدر نده.

 

*داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن ، برکت خواهی یافت


 
comment نظرات ()
 
سال نو مبارک
نویسنده : مصطفی - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱/۱٢
 

سلام.

خلاصه میگم

سال نو بسیار پر مشغله ای رو با هم شروع کردیم

شب تحویل سال رو در کنار معراج شهدا بودیم و با اونها )١٢ شهید گمنام جزیره مجنون بودیم

در اون سه روز به جاهایی رفتیم که بهترین هاش به نظرم شرهانی و فکه و دشت عباس بود
شهرهانی حال و هوای دیگه ای برامون داشت و خیلی خاص بود برامون

روز سوم برگشتیم و حرم حضرت معصومه رفتیم و حرم امام




به جان پاک تو ای دختر امام، سلام     به هر زمان و مکان و به هر مقام،سلام   

تویی که شاه خراسان بود برادر تو       بر آن مقام رفیع و بر این مقام، سلام  

هر کس با محبت آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم بمیرد، شهید مرده است .

"حضرت معصومه علیهاالسلام"

خیلی خاص بود!!!! چون یکو نیم سالی بود نرفته بودم ... و بعد این مدت با خانومی ...

شکر ...

از وقتیم اومدیم هی مهمونی پشت مهمونی...

انشالله که همش شادی و مهمونی باشه ولی ما دو تا حسابی انرژی ازمون گرفته شد.

دهم هم تهرون رفتیم،عروسی دختر خاله خانومی که رانندگی تو راهش خیلی خوب بود.منو مامام و خانوم و محمد حسین :)

فردا سیزده بدره..

هنوز تصمیم قاطع گرفته نشده کجا میریم ولی هر جا بریم دوست دارم با هم باشیم و بس...


 
comment نظرات ()
 
 



كد موسيقي براي وبلاگ