حرفهای دلم .... (حرفهای من با محبوبم )

زندگی به مثابه کوهی است سخت که باید از آن صعود کرد و کوله بارش عشق است و ایمان ...زندگی پر از لحظه‌های ناب است. باید عاشق بود تا فهمید ابرهای دوان روی قله دماوند به کجا چنین شتابان می‌روند و یا باد، برگ‌های پائیزی را تا کجا با خود خواهد برد.

بی دلیل دوست دارم ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٩
 

چه جالب....

چقدر زود داستانی در مورد حرفی که تو پست قبل نوشتم رو پیدا کردم...

تقدیم به هانی بانو ////...

 

 

:

 

هوا سرد بود و دختر خود را در لباس هایش مچاله کرده بود.اما پسر بدون توجه به سرمای اطراف با آتش عشقی که در درونش شعله ور شده بود به دختر می نگریست گویا در عالم دیگه ای بود عالمی که همیشه آرزویش را داشت عالمی که در آن دختر به پسر می گفت دوستت دارم و اون سرشار از عشق و خوشی می شد.هر دو روی آخرین نیمکت پارک نشسته بودند که دختر رو کرد به پسر و گفت:

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

دوست داشتنی هستی،

بخاطر لبخندت، به خاطر اون چشمات که هر موقع به من نگاه می کنی زانوانم سست می شه.

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه،چند روز بعد،اون دخترتصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

پسر در حالی که در کنار تخت دختر مات و حیرت زده ایستاده بود برای جسم بیهوش او دردو دل می کرد.

عزیزم،گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی،میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم

اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

یادته بهت گفتم به خاطر رنگ و برق چشماته که دوستت دارم

ولی حالا که چشم هات رو بستی و من نمی تونم اونها رو ببینم پس دیگه نمی تونم عاشقت بمونم.
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

 عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه که نه!!

پس چرا بی دلیل من هنوز هم عاشقتم

 عزیزم

عشق واقعی هیچوقت از بین می ره

این هوس است که کمتر و کمتر میشه واز بین میره

عزیزم صدای منو می شنوی یادته هی می گفتی برای عشقت دلیل بیار و من اون حرف ها رو به تو زدم حالا که بیهوشی و نمی تونی با من باشی پس چرا دوستت دارم؟هان؟حالا فهمیدی که من هیچ دلیلی نداشتم حالا فهمیدی که من بدون دلیل عاشقت بودم حالا باز هم حرف من رو باور نمی کنی.


 
comment نظرات ()
 
امشب ... چرا دوستت دارم ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٩
 

سلام

روزهای امتحان

 

روزهای کم اوردن وقت و استرس و تبعات ناشی از اون...

بی تابی های ندیدن همدیگه به شکل های مختلف...

پس فردا میرم تهران برا امتحانا

امشب پیشت بودم و با هم یه ساعت صحبت کردیم...

میدونم که متوجه شدی تمام حرفام فقط به یه جمله خلاصه میشد..

خیلی زود دلتنگت میشم...

نمیدونم چطور 16 روز دوریتو تحمل کنم ...

اونم موقع امتحانا ...

دلم برات لک میزنه ...

 

 

امشب گفتی چرا دوستم داری....

منم هی بهت میگفتم چون دوستت دارم....

....

اونقدر گفتی که اخر بهت گفتم...

تورا دوست دارم بدون اینکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام هست یا ریا!!!

...

یادت باشه عشق و دوست داشتن واقعی دلیل نمی خا د چون چیزی که دلیل داشته باشه روزی میتونه بی دلیل بشه مثل هوس...

 

همیشه در قلبمی صائمه مهربونم....دوستت دارم با تموم وجودم...

دلم همین دو ساعت که ندیدمت برات لک زده....

 

 


 
comment نظرات ()
 
امتحانا و ....
نویسنده : مصطفی - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٢
 

اینم از پرشین بلاگ که هی میقعطه شبا

تا ادم یه چیز میخواد بنویسه ارور میده

منم البته کمتر میام

 

امتحانای خانومی دبروز شروع شد

امتحانای منم چند روز دیگه

در هاله ای از استرس به سر میبرم

نمیدونم چرا

البته استرسش با سالهای قبل فرق داره

نمیدونم چرا

 

یادم رفت بگم.. برا روز زن برات ٢ تا چیز گرفتم که نمیدونم از کدومشون بیشتر خوشت اومد

دفترم

و اون لباسی که برات گرفتم

 بعد یکو نیم سال اخر دادم ولی فقط یه روزشو تونستی بخونی و گفتی بقیش واسه بعد امتحانا...

برات دعا میکنم تا امتحاناتتو خوب بدی...

برام دعا کن و کنید :دی

http://publicrelations.tums.ac.ir/images/news/sdfrt.jpg


 
comment نظرات ()
 
برخی اعمال لیلةالرغائب ....
نویسنده : مصطفی - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/۱۸
 

ماه مبارک رجب آمده تا دلهای مجذوب را به میهمانی شعبان ببرد.

رجب به واقع ماه خداست. ماهی که تلنگری به دلت می خورد که معبودت را چگونه می پرستی و.... خوشا به حال آنانکه رجب را از پیشگاه معبود شروع کردند و به سوی نور شتافتند.

هلال ماه رجب، زندگی و تولـدی دوباره را بـه عاشقان نوید می دهد. ماه رجـب فصل جدیدی در کتاب زندگی می گشاید که از عطر دل انگیز نیایش سرشار است. پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله) با دیدن هلال ماه مبارک رجب، دست به دعا بر می داشت و پس از حمد و ثنای الهی، سی بار تکبیر و لااله الا اللّه می گفت و می فرمود: ماه رجب، ماه استغفار برای امت من است. در این ماه بسیار طلب آمرزش کنید که خداوند آمرزنده مهربان است.

در ماه رجب فرشته ای تا صبح اینگونه ندا می دهد: خوشا به حال رجبیّون، خوشا به حال آنان که والایی ماه رجب را دریافته اند، خوشا به حال آنان که از برکت ماه رجب نصیبی اندوخته اند.

رجب با همه زیبایی هایش در ایران ماه اعیاد میمون و برپایی جشنهای ازدواج است، رجب را بچه ها با آذین بندی خیابانها می شناسند و اینک در اولین شب جمعه ماه رجب شبی که لیلة الرغائب "شب آرزوها" نام گرفته، هر کس آروزیی در دل دارد.

مادری سعادت و خوشبختی فرزندش را طلب می کند، خانواده ای شفای بیمارانشان را تقاضا دارد، کنکوریها دست به دعای قبولی اند، عده ای می خواهند صاحبخانه شوند، جوانها به دنبال همسر مناسبند، عده ای برای نجات اسلام و مسلمین دعا می کنند، مقروضان قرض خود را طلب می کنند و گرفتاران خواهان گره گشایی از مشکلات هستند، بزرگترها عاقبت به خیری جوانها را می خواهند، زوج جوانی در حسرت داشتن کودکی هستند و سلامت و آرامش نیز از خواسته های هر پیر و جوانی است ... اما در میان همه این آرزوها و خواسته ها التماسهایی خاضعانه و از ته دل نیز آمدن موعود و آرزوی فرج را طلب می کنند و ای کاش که خدا همه آررزوهای آرزومندان را برآورده کند.

چه سخت است دلتنگی برای کسی که هر شب جمعه انتظار ظهورش را می کشی و چه زیباست که در لیلة الرغائب به آرزوی دیدار رسیدن .....

ماه رجب ماه خداست و عبادت و استغفار در این ماه بسیار سفارش شده است، رجب چون دریایی است که باید در آب زلالش روح و جسم را پالایش کرد و با جسمی پاک و عاری از آلودگی ها از نو زاده شد.

----------------------------------------------------------


نخستین شب جمعه ماه رجب، شب آرزوها نامیده شده، در شب آرزوها درهای رحمت الهی گشوده و برای بهره‌مندی هر چه بهتر و بیشتر از این شب اعمالی برای آن ذکر شده است.

روزه

روزه، نخستین پنجشنبه ماه رجب دارای ثواب و برکات بسیاری عنوان شده است.

رجب، ماه خداست؛ ماه پر برکتی است که اعمال بسیاری برای آن آورده شده است. پیامبر اکرم (ص) فرمود: هر کس یک روز از ماه رجب را روزه بگیرد، مستوجب خشنودی خدا و غضب الهی از او دور و دری از درهای جهنم بر روی او بسته می شود.

نماز

برای نخستین شب جمعه ماه مبارک رجب، نمازی دوازده رکعتی از سوی رسول خدا ذکر شده که فضیلت بسیاری دارد که بین نماز مغرب و عشا دوازده رکعت نماز اقامه شود که هر دو رکعت به یک سلام ختم می شود و در هر رکعت یک بار سوره حمد، سه بار سوره قدر، دوازده بار سوره توحید خوانده شود.

وقتی دوازده رکعت به پایان رسید، هفتاد بار ذکر «اللهم صل علی محمد النبی الامی و علی آله» گفته شود.

پس از آن در سجده هفتاد بار ذکر «سبوح قدوس رب الملائکة والروح» گفته شود.

پس از سر برداشتن از سجده، هفتاد بار ذکر «رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انک انت العلی الاعظم» گفته شود. دوباره به سجده رفته و هفتاد بار، ذکر «سبوح قدوس رب الملائکة والروح» گفته شود. در اینجا می توان حاجت خود را از خدای متعال خواست.

پیامبر اکرم در فضیلت این نماز فرموده است: کسی که این نماز را بخواند، شب اول قبرش خدای متعال ثواب این نماز را با زیباترین صورت و با روی گشاده و درخشان و با زبان فصیح به سویش می فرستد.

پس او به آن فرد می‌گوید: ای حبیب من، بشارت بر تو باد که از هر شدت و سختی نجات یافتی. فوت شده می‌پرسد تو کیستی؟ به خدا سوگند که من صورتی زیباتر از تو ندیده‌ام و کلامی شیرین تر از کلام تو نشنیده‌ام و بویی، بهتر از بوی تو نبوییده‌ام.

آن زیباروی پاسخ می‌دهد: من ثواب آن نمازی هستم که در فلان شب از فلان ماه از فلان سال به جا آوردی. امشب به نزد تو آمده‌ام تا حق تو را ادا کنم و مونس تنهایی تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دمیده شود و قیامت بر پا شود، من سایه بر سر تو خواهم افکند.

http://www.3noqte.com/main/images/stories/afghahi/shab-arezooha.jpg


 
comment نظرات ()
 
شالی زار ... امسال ..
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٧
 

شمال نیوز:



















































امسال موقع شالی زاری نبودم پیش باباشون ولی دلم همش اونجا بود

 

این عکسا رو میبینک که دلم نگیره...

انشالله موقع درو هستم...


 
comment نظرات ()
 
ازدواج با دختری کر و کور و شل
نویسنده : مصطفی - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٦
 

 ازدواج با دختری کر و کور و شل ! ( داستان واقعی )

محمد1 پس از کارهای روزانه کنار نهر جوی آبی خسته و افتاده نشسته بود. آن روز تا دم ظهر یکسره کار کرده بود. به پشت دراز کشیده بود و به ازدواج و آینده خود می‌اندیشید. در فراز و نشیب زندگی، درس و بحث طلبگی را نیمه‌تمام گذاشته و از نجف به «نیار»2 برگشته بود.

«عجب خیالاتی شدم، با این فقر و فلاکت چه کسی عقلش را از دست داده تا به من دختر بدهد؟! خوب درست است که خدا روزی‌رسان و گشایش‌بخش است، اما من باید خیلی کار کنم. امسال شکر خدا، وضع زراعت و باغ و دام بد نبود، ولی...».

از فکر و خیال که فارغ شد، زود از جا برخاست. ترسید که وقت نماز دیر شده باشد. لب جوی نشست تا آبی به سر و صورت خسته خود بزند که سیب سرخ و درشتی از دورترها نظرش را جلب کرد: ...عجب سیبی! ...چقدر هم درشت! ...چقدر قشنگ و زیبا!

سیب را که گرفت، با شگفتی و خوشحالی نگاهش کرد. اول دلش نیامد بخورد. اما مدت‌ها بود که سیب نخورده بود. یک لحظه هوس شدیدی نمود و در یک آن، شروع به خوردن کرد. سیب که تمام شد، ناگهان فکر عجیبی در ذهنش لانه کرد و شروع به ملامت خود نمود:

«ای وای! این چه کاری بود کردی محمد؟! این بود نتیجه چندین سال طلبگی‌ات؟! ای دل غافل!... خدایا ببخش!... خدا می‌بخشد، ولی صاحب سیب چطور؟ امان از حق‌الناس!»

بی‌درنگ وضویی ساخت و روی نیاز به سوی کردگار بی‌نیاز آورد. پس از عروجی ربّانی در سجده‌ای روحانی با تمام وجود از پروردگار هستی مدد طلبید و بلافاصله داسش را برداشت و در امتداد جوی آب به سمت بالادشت به راه افتاد.

چند فرسنگی که راه رفت، به باغی رسید. اما پس از لختی‌ درنگ به خود آمد و فریاد زد: کسی این‌جا نیست؟... صاحب باغ کجاست؟

کمی دورتر، در زیر درختان تبریزی، کلبه ساده و زیبایی دیده می‌شد. محمد چندین بار دیگر که صدا زد، پیرمردی از داخل کلبه بیرون آمد و جواب داد: «بفرمایید برادر! تعارف نکنید! بفرمایید سیب میل کنید!»

و آن‌گاه خوش‌آمدگویان به طرف محمد آمد. محمد در حالی که از خجالت و شرم سر به زیر انداخته بود، سلام کرد و گفت:

ـ این باغ مال شماست پدر جان؟!

ـ این حرف‌ها چیه؟ بفرمایید میل کنید... مال بندگان خداست... مال خودتان!

ـ ممنون پدر!... عرضی داشتم.

پیرمرد در حالی که لبخند می‌زد، با تعجب گفت:

ـ امر بفرمایید برادر! من در خدمتم.

ـ اگرچه شما بزرگوارتر و مهربان‌تر از این حرف‌ها هستید، اما برای اطمینان‌خاطر خدمتتان عرض می‌کنم، این بنده گناهکار خدا اهل ده پایین هستم. می‌شناسید، «نیار»؟

ـ بله، بله...

ـ کنار جوی نشسته بودم که سیبی آمد. گرفتم و خوردم. ولی متوجه شدم که بی‌اجازه، آن سیب را خورده‌ام. به احتمال قوی آن سیب از درختان شما بوده است، می‌خواستم آن سیب را بر ما حلال کنید پدر جان!

پیرمرد تعجب‌کنان خندید و آخر سر گفت:

ـ که این طور... سیبی افتاده تو آب و آمده و شما آن را خورده‌اید؟!

و یک لحظه قیافه‌اش را تغییر داد و با درشتی گفت:

ـ نه،... امکان ندارد... اگر می‌آمدی همه این باغ را با خاک یکسان می‌کردی، چیزی نمی‌گفتم... اما من هم مثل خودت به این‌جور چیزها خیلی حساسم!... کسی بدون اجازه مال مرا بخورد، تا قیام قیامت حلالش نمی‌کنم... عرضم را توانستم خدمتتان برسانم حضرت آقا؟!... بفرمایید!!

چهره محمد به زردی گرایید و چنان ترس و لرزی وجودش را فراگرفت که انگار بیدی در تهاجم باد به رعشه افتاده است. به التماس افتاد و هرچه درهم و دیناری در جیب داشت، بیرون آورد و با گریه و زاری گفت:

ـ تو را به خدا پدر جان، این دینارها را بگیر و مرا حلال کن! تو را به خدا من تحمل عذاب خدا را ندارم!... مرا حلال کن پدر جان!

و بعد گریه‌اش امان نداد. مدتی که گریست، پیرمرد دستش را گرفت، آرامَش کرد و گفت:

ـ حالا که این‌قدر از عذاب الهی می‌ترسی، به یک شرط تو را می‌بخشم!

ـ چه شرطی پدر جان؟ به خدا هر شرطی باشد، قبول می‌کنم.

ـ شرط من خیلی سخت است. درست گوش‌هایت را باز کن و بشنو و با دقت فکر کن ببین این شرط سخت‌تر است یا عذاب خدا...


ـ مسلّم عذاب خدا سخت‌تر است، شرط تو را به هر سختی هم که باشد، قبول می‌کنم.

ـ ...و اما شرط من: دختری دارم کور و شل و کر، باید او را به همسری قبول کنی!!

به راستی که شرط سختی بود. محمد مدتی در فکر فرو رفت و یادش افتاد که چقدر آرزوی ازدواج کرده بود و به چه دختران زیبارویی اندیشیده بود. ...و اینک تمام آرزوهایش بر باد رفته بود. آهی سوزان از نهادش برخاست و گفت:

ـ قبول می‌کنم.

ـ البته خیالت هم راحت باشد که همراه دخترم ثروت خوبی هم برایت می‌دهم... ولی چه کار کنم دخترم سال‌های سال از وقت ازدواجش گذشته و کسی نیست بیاید سراغش... بیچاره پیر شده... چه کارش کنم جوان؟!... حالا باید تا آخر عمرم برای خدا سجده شکر کنم که مثل تویی را برای دخترم رساند. و بعد قهقهه‌ای کرد و به طرف کلبه به راه افتاد.

نگاه تأسف‌بار محمد برای لحظات مدیدی دنبال پیرمرد خشکید. چاره‌ای نداشت.

مراسم عقد و عروسی فاصله چندانی با هم نداشتند. خطبه عقد همان روزهای اول خوانده شده بود و تا شب عروسی برسد، محمد بارها از خدا طلب مرگ کرده بود. اما مرگ و میری در کار نبود... باید می‌ماند و مزه مال مردم‌خوری را می‌چشید!

عروس را که آوردند، دل او مثل سیر و سرکه می‌جوشید. اضطراب تلخی به دلش چنگ می‌انداخت و نفس را در سینه‌اش حبس و فکرش را در دریایی پرتلاطم غرق می‌ساخت:

ـ خدایا چه کاری بود من کردم؟ این چه بلایی بود به سرم آمد؟! ای کاش به سوی این باغ نیامده بودم! بهتر نبود می‌گریختم! ...نه، نه! باید بمانم!

در این فکرها بود که ناگاه محمد را صدا زدند:

ـ عروس خانم منتظر شماست!

پاهایش به لرزه افتاد. عرق سرد و سنگینی همه بدنش را پوشانده بود. تا به اتاق برسد، هزار بار مرد و زنده شد. چنان در اضطراب و اندوه بود که متوجه همراهان عروس هم نشد.

در را که باز کرد، صدای نازنین دختری را شنید که به او سلام گفت. صدای دختر هیچ شباهتی به صدای لال‌ها و کورها و شل‌ها نداشت.

ـ نه، نه، تو که لال بودی دختر؟!

دختر لبخندی زد و نقاب از چهره کنار زد:

ـ ببین! لال نیستم! کر هم نیستم! شل هم نیستم!

بلند شد و چند قدمی راه رفت، تا خیال محمد از همه چیز راحت باشد. محمد که مدهوش و مسحور زیبایی دختر شده بود، بی‌مهابا فریاد کشید:

ـ تو زن من نیستی!... زن من کجاست؟!... زن من...

و فریاد زنان از خانه بیرون آمد. زنان و مردانی که خسته و کوفته از کار روزانه در خانه‌های اطراف خود را به بستر آرامش انداخته بودند، با صدای محمد جملگی از جا جستند و خانه تازه‌داماد را در میان گرفتند.


ـ این زن من نیست... زن من کجاست؟! چرا مرا دست انداخته‌اید؟!

چند مرد تنومند، بازوان پرقدرت محمد را گرفتند و او را ساکت کردند. پدرزن محمد که میهمان خانه هم‌جوار بود، جمع را شکافت و جلو آمد. لبخندزنان صورت محمد را بوسید و طوری که همه بشنوند، بلند گفت:

ـ بله آقا محمد! عاقبت پارسایی و پرهیزکاری همین است... آن دختر زیبارو زن توست. هیچ شکی هم نکن! اگر گفتم کور است، مرادم آن بود که هرگز به نامحرم نگاه نکرده است و اگر گفتم شل است، یعنی با دست و پایش گناه نکرده است و اگر گفتم کر است، چون غیبت کسی را نشنیده است...

ـ چه می‌گویی پدر جان؟!... خوابم یا بیدار؟!...

ـ آری محمد، دختر من در نهایت عفت بود و من او را لایق چون تو مردی دیدم... .

هلهله و شادی به ناگاه از همه برخاست و در سکوت شب تا دورترها رفت. محمد در حالی که عرق شرم را از پیشانی‌اش پاک می‌کرد، دوباره روانه حجره زفاف شد و از این‌که صاحب چنین زن و صاحب چنین فامیلی شده است، بی‌نهایت شکر و سپاس فرستاد.

...و اینک صدای پای کودکی از آن خانه شنیده می‌شد؛ صدای پای بهار. آری، از چنان مادر و چنین پدری، پسری چون احمد مقدس اردبیلی به ارمغان می‌آید که از مفاخر بزرگ شیعه و عرفای به نامی هستند که توصیفش محتاج کتاب دیگری است.

 
comment نظرات ()
 
به بهونه ماه رجب .. . ماه خدا..
نویسنده : مصطفی - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٦
 

هر لحظه ماه رجب، از خیرات و برکات بسیاری برخوردار است که می‌طلبد با هوشمندی قدر آن را دانسته و به منظور کسب هرآنچه خیر و نیکی است از این فرصت بهره‌ بگیریم، یکی از اعمال این ماه قرائت دعای رجب پس از نمازهای واجب است .

دعای رجب همراه با ترجمه فارسی:

یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْرٍ ؛ اى که براى هر خیرى به او امید دارم

وَ آمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ کُلِّ شَرٍّ ؛ و از خشمش در هر شرى ایمنى جویم

یا مَنْ یُعْطِى الْکَثیرَ بِالْقَلیلِ ؛ اى که مى‌دهد (عطاى) بسیار در برابر (طاعت) اندک

یا مَنْ یُعْطى مَنْ سَئَلَهُ ؛ اى که عطا کنى به هر که از تو خواهد.

یا مَنْ یُعْطى مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ ؛ اى که عطا کنى به کسى که از تو نخواهد.

وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ ؛ و نه تو را بشناسد

تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً ؛ از روى نعمت بخشى و مهرورزى

اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ ؛ عطا کن به من به خاطر درخواستى که از تو کردم

جَمیعَ خَیْرِ الدُّنْیا وَ جَمیعَ خَیْرِ الاْخِرَةِ ؛ همه خوبى دنیا و همه خوبى و خیر آخرت را

وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى ؛ و بگردان از من به خاطر همان درخواستى که از تو کردم

اِیّاکَ جَمیعَ شَرِّ الدُّنْیا وَ شَرِّ الاْخِرَةِ ؛ همه شر دنیا و شر آخرت را

فَاِنَّهُ غَیْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَیْتَ ؛ زیرا آنچه تو دهى چیزى کم ندارد(یا کم نیاید)

وَ زِدْنى مِنْ فَضْلِکَ یا کَریمُ ؛ و بیفزا بر من از فضلت اى بزرگوار

یا ذَاالْجَلالِ وَالاِْکْرامِ ؛ اى صاحب جلالت و بزرگوارى

یا ذَاالنَّعْماَّءِ وَالْجُودِ ؛ اى صاحب نعمت و جود

یا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَیْبَتى عَلَى النّارِ ؛ اى صاحب بخشش و عطا حرام کن محاسنم را بر آتش دوزخ


 
comment نظرات ()
 
تو مرا می فهمی
نویسنده : مصطفی - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٦
 

تو مرا می فهمی و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است، من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی...


 
comment نظرات ()
 
این روزها ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٥
 

سلام...

این روزها ...

تیتر بیشتر پست هام...

نمایشگاه کتاب...

د ریا...

کشکا...

همایش نفت...

مقاله ...

روز زن ، روز همسر، روز میلاد حضرت زهرا ..

تحصیل در کشور خارج...

استرس شروع امتحانات...

درس...

دلتنگی ...

---------------------------------------------------

دلم برات تنگ میشه وقتی حتی یه لحظه پیشم نیشستی.حضور فیزیکیت در کنارم برام ارامش بخشه...

این روزها ....

دوستت دارم... بیشتر از هر موقع دیگه...


 
comment نظرات ()
 
الهی ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٥
 

الهی چون در تو نگرم از جمله تاج دارانم و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم خاک بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم و شیطان را شاد
الهی در سر خمار تو دارم و در دل اسرار تو دارم و بر زبان اشعار تو
الهی اگر گویم ستایش و ثنای تو گویم و اگر جویم رضای تو جویم
الهی اگر طاعت بسی ندارم اندر دو جهان جز تو کسی ندارم .
الهی ظاهری داریم بس شوریده و باطنی داریم بخواب غفلت آلوده و دیده ای پر آب گاهی در آتش می سوزیم و گاهی در آب دیده غرق . خواجه عبداللّه انصاری

 


 
comment نظرات ()
 
گرامافون و کل جهیزیه
نویسنده : مصطفی - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/۱۱
 

سلام

یه چیز که یهو یادم اومد رو گفتم که حتما بگم

 

جهیزیه خانوم تکمیل شد!!!!

با خرید یه گرامافون !!!!

برا نمایشگاه کتاب که خانومی تشریف اورده بود تهران رفتیم ۴ راه سعدی گلوبندگ گرامافون گرفتیم و خیالش از  بابت جهیزیه راحت شد ...

 

----------------------------------------------------

تاریخچۀ «گرامافون» و «صفحۀ موسیقی» در ایران


گرامافون از زمان اختراعش در سال 1877 میلادی که با نام «فونوگراف» به بازار آمد، تا سر در آوردنش از ایران و رواج آن، سه دورۀ مشخص را طی کرده است.
 
اول، دوره‌ای که مربوط به اواخر عهد ناصری است. در این دوران، دستگاه فونوگراف را «حافظ الصوت» و «حبس الصوت» گفته و نوشته‌اند. در این دوره، صدای ساز و آواز کسانی چون «برادران فراهانی»، «سماع حضور» و «نایب‌الدوله» ضبط و شنیده شده.

 

ادامه مطلب ...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
روز تـــــــــــو .... روز زن ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢
 

       روز تـــــــــــو ....

نفسِ من سلام. همه ی زندگی من سلام. عزیزترینم سلام

دو روز در سال هستن که بیشتر از سایر روزا با تو بودن و کنار تو بودن، و دادن یه شاخه گل رو به دستای قشنگت دوست دارم. یکی از اونا روز تولدته که می دونی همیشه چه ذوقی براش دارم، و سر به سرم می‌ذاری و می‌گی انگار دوست داری زودتر پیر بشم! و اون یکی هم روز مادر و روز زنه، که مطابق معمول از چند روز مونده بهش به این فکر می‌کنم اولین کسی باشم بتونم بهت تبریک بگم، و بتونم تا حدودی احساسم رو بهت نشون بدم. همیشه هم وقتی می‌بینی این تلاش رو با تکرار حرفایی که زیاد ازم می‌شنوی می‌خوام نشون بدم، می‌گی: «تو فکر می‌کنی اینا رو نمی‌دونم؟» و من باز کِیف می‌کنم از اینکه می‌دونی چقدر دوستت دارم.

امروز هم باز روز مادر، و روز زنه. امروز یه بار برات گفتم، و الان یه بار دیگه هم تکرار می‌کنم همه‌ی روزا برام روز تو هست، اما حالا که یه روز بخصوص رو بصورت همگانی برای نشون دادن اهمیتش انتخاب کردن، یه شاخه گل رُز می‌گیرم، توی دستات می‌ذارم، و وقتی می‌گیریشون، دستات رو توی دستام می گیرم و به لبام نزدیک می‌کنم، به چشای قشنگت زُل می زنم و  دستای قشنگت رو می‌بوسم، و می‌گم خانوم گلم، خیلی دوستت دارم عزیزترینم.

مادرامون هم هر دو از دلسوزترین و مهربون‌ترین مادرای دنیا هستن و هر دومون خیلی دوستشون داریم. خدا سال‌های سال برامون سلامت نگهشون داره و همیشه از احساس محبشون لذت ببریم.

خانوم گلم، یکی‌یه‌دونه‌ی من، اسمت برام خیلی مقدسه. دوست داشتنت برام خیلی مقدسه. بودن و زندگی با تو هم همینطور. خوشحالم باز هم تونستم هر چند خیلی ناقص قسمتی از احساسم رو توی روزی که به نام تو زیبایی گرفته نشون بدم و برات بگم. می خوام تا دنیا دنیاست، و همچنین بعد از اون، با تو باشم و تا می‌تون تلاشم رو بکنم تا اونی که لایقش هستی رو برات فراهم کنم ... خیلی دوستت دارم صائمه  مهربونم ...


 
comment نظرات ()
 
 



كد موسيقي براي وبلاگ