حرفهای دلم .... (حرفهای من با محبوبم )

زندگی به مثابه کوهی است سخت که باید از آن صعود کرد و کوله بارش عشق است و ایمان ...زندگی پر از لحظه‌های ناب است. باید عاشق بود تا فهمید ابرهای دوان روی قله دماوند به کجا چنین شتابان می‌روند و یا باد، برگ‌های پائیزی را تا کجا با خود خواهد برد.

شب یلدات مبارک بهترینم ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

به نام خدا  

اول با یه حدیث از پیامبر شروع می کنم ..:

هنگامى که فصل زمستان مى‏آید منادى ندا مى‏دهد: اى اهل قرآن! شب طولانى شد برای نماز خواندن شما، و روز کوتاه شد براى روزه گرفتن شما ...»

 

سلام هانی

شب یلدا هم رسید ...

شبی که بلندترین شب ساله ..

دومین شب یلدایی که با همیم انشالله ...

از خدا می خوام یه شب زیبا برا هر دومون باشه ..

پارسال این شب تو چشات نگه کردمو گفتم دوستت دارم ...

امسال دوستت دارم به اندازه دوستت دارم به توان 365 روز برابر پارسال ...

امیدوارم همون طور که تا الان  پایه زندگیمون بر پایه ایمان و توکل به خدا و محبت بوده ازین به بعد بیشتر از گذشته تو این راه قدوم بر داریم ...

http://www.farapix.com/photos/farapix_com_aafc23eb2a69b3637b23d24efa1b5280_love-you.jpg

 

عزیزمی خانومی ...


 
comment نظرات ()
 
گاهی . .. .
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٢۳
 

 

گاهی از زندگیم خسته میشم.از کارای روزانه،درس و کارهای متفرقه.

گاهی دلم میگیره.رو به خدا میکنم باهاش صحبت میکنم.تنها ولی با صدای

بی صدایی با هاش درد و دل میکنم تا بالاخره سبک شم.

گاهی سعی میکنم از این یکنواختی بیرون بیام  اما بازم بهش بر میگردم.

گاهی دلم میگیره از این که بعضی کارا که میخوام اونجوری که می خوام پیش نمی ره

گاهی زندگیم خیلی شیرینه .اونقدر که گذر زمان را حس نمیکنم.

گاهی اونقدر انرژی و امید دارم  که کوهم جلوم بیاد سوراخش میکنم و رد میشم.

البته میخوام کمی متفاوت باشم.می خوام با خودم خلوت کنم، واسه ی دلم.شاید این 5 روز فصت خوبی باشه که بیشتر خلوت و فکر کنم . برای به جلو رفتن با سرعت دابل اسپید و بیشتر ...

و شاید شما ...

 بدون در نظر گرفتن و نگرانی بابت اینکه دیگران در مورد شخصیتم چه

برداشتی می کنن...

امروز داشتم یه متنی رو میخوندم در مورد زمان عقد ... نوشته بود : فرصتی برای " آمادگی " برای زندگی مشترک ...

باید بیش از پیش فکر کنم ...

همین .. .

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
سوال سخت .... !
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٢
 

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را

دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و

افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می

بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن

سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.

سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود

و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.

اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود،

وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:

از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار…

او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال

پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها

کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد

وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین

معروف بود. وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت

با پیرزن جادوگر ندارد. پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد،

اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند

پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور

و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!

آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد.

پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت،

بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک

و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش

با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت

تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته

و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،

از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد.

او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست.

از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.

سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ پیرزن جادوگر این بود:

” آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگی

کنند.    به عبارتی خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند”

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده

است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،

آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را

برگزار کردند  ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک

آماده می کرد، در روز موعود با دلواپسی فراوان پیش پیرزن رفت . اما، چه چهره ای

منتظر او بود؟   زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود را به جای پیر زن دید !

لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزن جادوگری  با مهربانی رفتار

کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر

همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: ” کدامیک را ترجیح

می دهد؟  زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن…؟”

لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد.

اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران،

همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته

باشد! یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،

زنی زیبا داشته باشد که شب ها همیشه زندگی خوبی داشته باشند !

اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید ؟

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند،

انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟

انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.

آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود…:

لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده

بود؛ از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد

تصمیم بگیرد.  با شنیدن این پاسخ، پیرزن جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه

اوقات زیبا خواهد ماند،  چرا که لنسلوت به این مسئله که آن

زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودش باشد احترام گذاشته بود.

اکنون فکر می کنید که نکته اخلاقی این داستان چه بوده است؟

 


 
comment نظرات ()
 
راه ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٠
 

   سلام خانومی

بعضی موقع خیلی به فکر میرم و میام بیرون میبینم یکی دو ساعت میگذره ...

بعضی موقع اونقدر فکر میکنم که از گرسنگی انر.ی از دست رفته بیرون میام ...

خانومم

من خیلی برام زندگیمون با اهمیته و تلاشمو میکنم زندگی خوبی رو برای خددمون با کمک و همراهیت و امیدت ایجاد کنم. خلق کردن یه زندگی قشنگ  با کمک و همراهی و هم یاری هم صورت میگیره همراه با توکل به خدای بی همتا ..

...

الان ساعت 2:36 شبه ... از خدا می خوام کمکمون کنه تا  "راه " رو درست و با سرعت بریم .. انشالله ...

------------------------------------------------------

پ  ن :  این جوری دوس داری راه زندگیمونو بریم؟ کول سواری مثل اون دفعه ای که ... ؟

  من و تو

 

 

                                         http://reddodo.com/cellphones/burning/?sesid=Ti82Y01jQysrdC9uc2krU0daWXhYZHp1ckpYR2xMVms1K2c3RnNpVDdRMG0vYWovNzBOZklpTzNvRWpEUmRjM3UxZWM1TnRoTDlML2xSOWk2Q3NH


 
comment نظرات ()
 
دوباره تاسوعا و عاشورا ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٩/۱۳
 

 

چگونه می شود که تو بر فراز قله ی حقیقت بایستی و فریاد بزنی: «هل من ناصر ینصرنی» آیا کسی هست مرا یاری کند؟ و ما در حسرت این چهارده قرن دیرتر شنیدن فریاد استمداد تو، در خویش مچاله نشویم؟
تو در پاسخ زینب که در آخرین لحظات وداع عرضه داشت: «أعزمت للموت» گفته باشی: « چگونه عزم مرگ نکند آن کس که میان خیل کفار بی یاور و معین مانده است؟» و ما آتش نگیریم از این کلام؟
تو به قمر بنی هاشم گفته باشی: «الآن انکسر ظهری و قلت حیلتی» اکنون پشتم شکست و راه چاره ام اندک شد و پشت آسمان نشکند و قلب اضطرارا از هم ندرد؟
چگونه ممکن است تو به سکینه گفته باشی:«لا تحرقی قلبی» تک حروف این کلام خاکستر نشود؟
سجاد تو این معنای آیه ی فاستقم این آمیزه ی جهانسوز زنجیر و استقامت و صبر، بر دروازه ی شام گفته باشد:« یا لیت أمی لم تلدنی» کاش مادرم مرا نزاییده بود و ما از شرم زنده بودن خویش نمیریم؟
اما در آن همه مصیبت بی همتا که بر تو و زینب گذشته است. یک التیام هست و آن التیام برای رهروان اکنون توست، آن این که هر کسی که عزیز با یا عزیزان را از دست می دهد، به اوج مصایب عاشورای تو به زینب و بازماندگان عاشورای تو و می نگرد و می رسد به این واقعیت که « لا یوم کیومک یا ابا عبدالله» التی
ام می یابد.
یا ابا عبدالله!!
ای کاش در کربلا می بودم؛
و تو را یاری می کردم.
مصیبت را با هیچ مصیبتی مقایسه نمی کنم.
هر گاه به فقدان عزیزی دچار می شوم،
و یا مصیبتی بر من وارد می شود؛
تو را به یاد می آورم؛
و بر تو می گریم؛
و با این اشک، خود را تسلّی می دهم . . . .     

                                                                                                                       منبع:ثــــsaaerــــائـــــــر


 
comment نظرات ()
 
داستان زیبا... کمی تامل ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٠
 

 

 

 

 

 

 

یه داستان زیبا ولی قابل تامل

برای ما که همیشه باید اول خودمونو درست کنیم بعد ....

 

توی این روزهای بارانی اخیر منتظر تاکسی موندن واقعا خیلی سخته مخصوصا وقتی راننده ها هم بی انصافی به خرج داده و از جابجایی مسافر به صورت عادی خودداری کنند. این اتفاق برای ما رخ داد و راننده خط بی توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد میزد : " دربـــــــــــــــــست " . نگاه معنی دار و اعتراض های گاه و بی گاه مسافران هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو، به خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه ماشین رو با کرایه 6000 تومن دربست گرفتیم که برای هر مسافر نفری 1500 تومن میافتاد درحالی که کرایه خط فقط 550 تومن بود. به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد از مشکلات ماشین و گیر نیومدن لاستیک و بنزین آزاد زدن صحبت کردن و به اصطلاح همون جلسه که پیش تر شرح دادم شروع شد.

کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس شدن زیر بارون دل خوشی نداشت. وقتی سخنرانی راننده درباره مشکلات بنیادی مملکت شروع شد خیلی سریع خودش رو وارد بحث کرد که بهتره ادامه بحث رو به صورت یه گفتگوی دو طرفه دنبال کنیم :

بقیه در ادامه مطلب


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
منو هانی ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٠
 

سلام بر خانومی خوبم

برام یه حسه جدیده وقتی الان که میدونم میخونی حرفامو ازین جا ...

ازین که حرفامو این جا هم میتونم برات بنویسم خیلی برام قشنگه ولی برام هیچی و هیچی و هیچی به اندازه این که تو چشات نیگا کنمو باهات صحبت کنم لذت بخش نیست

خانومی گلم ...

فردا میرم تهران ولی از همین الان دلم برات تنگیده..

امروز بعد اینکه اجازه گرفتم اصلا سر حال نبودم...  کسی نمیدونست چرا ولی من و تو که میدونستیم ...

ماه محرمه و ماهی که برامون خیلی ارزش داره...

یه کار قشنگم که در حد وسعمونه می خوایم برای امام حسین (ع) انجام بدیم..

امیدوارم امام مهربونی امام حسین ازمون قبول کنه ...

انشالله

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
سلام بر محرم ......
نویسنده : مصطفی - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٧
 

شب اول محرم سینه زنت آرزوشه

با دستای یه پیر غلامت پیرن سیاه بپوشه

تو کوچه ها با پرچمت امید به زندگی میاد

دوباره بوی نذری از روضه های خونگی میاد

سلام بر پرچم و علم ،

          سلام بر شعر محتشم ،

                              سلام بر محرم

دم هیئتا با گریه میگه مادر تو زهرا

قبول باشه حسینیا این عزاداریتون ایشالله

دوباره روضه رفتنا بی ریا ترین عمل شده

دوباره هر محله ای پر علم و کتل شده

سلام بر کربلای تو ،

            سلام بر نوکرای تو ،

                               ســــــــــــــــــــلام بر محـــــــــــــــــــــــرم


http://www.moshkan.com/download/madahi/890915-salambarmoharam-karimi.zip

 


 
comment نظرات ()
 
This is my best comment at all ....
نویسنده : مصطفی - ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٦
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
افـــــــــــــ ـــ تــــــــــــــــــــــ ــ ـتـ ــا حـــــــــــــــــــ
نویسنده : مصطفی - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٩/٤
 

 

TODAY  IS THE DAYYYYYYYYYYYYY

http://dwdf.daisypath.com/Xiq1p3.png?gg170mHGhttp://www.images.pesarkhale.ir/eftetah.jpg

 

رو نمایی وبلاگ برای خانومی امروز می باشد :::

4 اذر سال 1390

 

 


 
comment نظرات ()
 
سالگرد ازدواج منو هانی ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٩/٤
 

صائمه عزیزم ....

 

یکسال از آن روز می‌گذرد... زیباترین لحظات برای جاودانه شدن،  آن روزی که تمامی وجودمان با هم شدن بود
مگر می‌توان فراموش کرد آن دم را که پیمان جاودانه بستیم و آنرا به جشن و سرور نشستیم.
آن روز که باد صبا چه مستانه می‌وزید در جای جای این سرزمین تا حکایت کند صبانامه عشق را،
و او بود که در ان دم که می وزید می خواند داستان کلبه لبریز ز مهر در کوچه های معطر ز عطر گلهای سفید، و فرشی افشان شده از گلهای مهربانی در آن

یاد داری تو نجوای باد صبا را که می خواند همی از حریری بر چهره تو به شیرینی خوشرنگ نبات،
و چه با شور سرایید در دل دشت داستان آن جشن که سراسر بود از نور و نوا و درخشید چو نگین بر دامن البرز زمین،
یاد باد آن که چگونه نام دادیم به شهر همه با هم بودن را، همه از هم گفتن و دگر بار به یادش می خوانیم داستان عشق به هم...
و حال یکسال از آن روز پر از خاطره گذشته سالی که خود پر از خاطره گشت...

http:///themes/08/07/image/parsskin.jpg

صائمه عزیزم برایم هر روز در کنارت شروعی تازست ...

دوستت دارم ....

با تمام وجودم ...


 
comment نظرات ()
 
فقط سه روز ...
نویسنده : مصطفی - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱
 

سلام

امروز یک اذر و فقط 3 روز تا سالگرد ادواج منو خانومی 

...

و البته افتتاح و و نمایی از وبلاگ بنده برای خانومی بعد یه سال ...

نمیدونم واقعا چقدر برات مهمه این کارم خانومی

ولی برای من خیلی با ارزشه این وبلاگ چون همراهم بوده این مدت  یک سالو نه ماهی

 

خانومی منتظر رونماییم و حالت شما ...    


 
comment نظرات ()
 
 



كد موسيقي براي وبلاگ