حرفهای دلم .... (حرفهای من با محبوبم )

زندگی به مثابه کوهی است سخت که باید از آن صعود کرد و کوله بارش عشق است و ایمان ...زندگی پر از لحظه‌های ناب است. باید عاشق بود تا فهمید ابرهای دوان روی قله دماوند به کجا چنین شتابان می‌روند و یا باد، برگ‌های پائیزی را تا کجا با خود خواهد برد.

دختر خانم! آقا پسر! بروید با هم بسازید!
نویسنده : **مخمل** - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۳٠
 

اتوبوس از مشهد بطرف تهران حرکت کرد و چون مسافران  زیادی نداشت؛ در صندلی های آخر تنها نشسته بودم و جوانی نیز در طرف دیگر تنها نشسته بود!

 

از همان لحظه اول ورودش؛ چهره ناآرامی داشت و هر جا اتوبوس برای استراحت توقف می کرد مشغول سیگار کشیدن می شد!


در بین راه موبایلش زنگ خورد و بطور اتفاقی شنیدم که به کسی می گفت:

«وقتی برسم آنقدر بزنم؛ آنقدر بزنم ؛ آنقدر بزنم ؛ آنقدر بزنم ... تا خون بالا بیاری!!!»

انصافا فعل «زدن» را به خوبی صرف می کرد!! پیش من هم خنده دار بود و هم دلم برایش می سوخت چرا که احساس کردم تحت فشار قرار دارد!

 

از تکرار نگاه هایش به من؛ حس کردم که می خواهد با من صحبت کند. ترجیح دادم سکوت کنم و فعلا حرفی نزنم! اما بار دیگر موبایلش زنگ خورد و صحبت کوتاهی که متوجه نشدم(!) انجام داد و زد زیر گریه!

با صدای بلند و به مدت طولانی گریه می کرد! گفتم:

ببخشید دوست عزیز اتفاقی افتاده!

با گریه گفت:

بله! زنم به اتفاق بچه ام از خانه فرار کرده!

گفتم:

ببخشید!  سعی کنید با اونا مهربون تر باشید!( به صرف کردن فعل «زدن» اشاره کردم!!)

گفت:نه! نه! اصلا ما باهم هیچ مشکلی نداریم(!!) و مشکل ما بخاطر مادر زنم است!...

--------------

 

خیلی وقتها که ریشه مشکلات خانوادگی – مثل این دوست داخل اتوبوس- را بررسی می کنیم؛ می بینیم که اتفاقاتی ناچیزی که برای بسیاری از خانواده ها پیش پاافتاده است و دیگران براحتی از کنار آن عبور می کنند؛ برای این نوع افراد؛ غیر قابل قبول و غیر قابل بخشش است!

( مثلا فلان سال(!!) و فلان روز؛ همسرم در مقابل فامیل به من چنین حرفی زد! یا مادر زن یا مادر شوهر به من چنین حرفی زد! که من برای همه عمر آن را فراموش نمی کنم(!) .... این اتفاقات برای هر زن و شوهر فهمیده  نیز رخ می دهد و آنها با گذشت از کنار آن عبور می کنند ولی متاسفانه عده ای  نمی توانند!)

-------------

 

به یاد صحبت جالبی از امام خمینی افتادم که آقای خامنه ای آنرا نقل کرده است.

آقا می گوید:


«من یک وقت خدمت امام رفتم  ایشان می خواستند خطبه عقدی بخوانند تا من را دیدند گفتند شما بیا طرف عقد بشو!


ایشان بر خلاف ما که طول و تفصیل می دهیم و حرف می زنیم عقد را اول خواندند بعد  دو سه جمله کوتاه صحبت کردند و رویشان را به دختر و پسر  کردند و گفتند:

بروید با هم بسازید!


من فکر کردم دیدم که ما این همه حرف می زنیم اما کلام امام در همین یک جمله «بروید باهم بسازید» خلاصه می شود!»


 
comment نظرات ()
 
 



كد موسيقي براي وبلاگ