حرفهای دلم .... (حرفهای من با محبوبم )

زندگی به مثابه کوهی است سخت که باید از آن صعود کرد و کوله بارش عشق است و ایمان ...زندگی پر از لحظه‌های ناب است. باید عاشق بود تا فهمید ابرهای دوان روی قله دماوند به کجا چنین شتابان می‌روند و یا باد، برگ‌های پائیزی را تا کجا با خود خواهد برد.

راز آرامش و فراغت از اضطراب ...
نویسنده : **مخمل** - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٧
 

کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می ‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می ‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی ‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.

هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفت و گو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه ‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد:

" کمربندها را ببندید!"

همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید،

" از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."

موجی از نگرانی به دل ها راه یافت، امّا همان جا جاخوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد،

" با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد."

نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دل ها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.
طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعره رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دست ها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎ پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می ‎کند و از هم متلاشی می گردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آن چه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.
(((( بقیه در ادامه مطلب)))


نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ایی دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎ صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابدا اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌ خاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را می ‎بست، و سپس می‎ گشود و دیگربار به خواندن ادامه می ‎داد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی می‎ خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.

هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می ‎کرد، گویی طوفان مشت‎های گره کرده خود را به بدنه هواپیما می ‎کوفت، یا می ‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می ‎کرد و دیگربار فرود می ‎آورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎ خورد و در آن آرامش بی ‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎ داد.

کشیش ابدا نمی‎ توانست باور کند؛ در جایی که هیچ یک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می ‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش را حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می ‎گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش هم چنان بر جای خویش نشست. او می‎ خواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

دخترک به سادگی جواب داد،

"چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می ‎برد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است."

گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛

سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛

این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!

----------------------------------------------------------

بعضی وقت ها انواع طوفان ها ما را احاطه می ‎کند و به مبارزه می ‎طلبد. طوفان های ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار می‎ سازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی می‎ سازد، آن چنان که هیچ اراده‎ای از خود نداریم و نمی‎ توانیم کوچک ترین تغییری در جهت حرکت طوفان ها بدهیم. همه ما به اشکال گوناگون این گونه اوقات را تجربه کرده ‎ایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسان ‎تر از آن است که روی هوا، در پهنه آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم.

امّا، به خاطر داشته باشیم، که پدر ما که در آسمان است، خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دست‌های آزموده و ماهر خویش آن را در پهنه بی‎کران زندگی هدایت می ‎کند. او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک می ‎داند و هواپیمای زندگی ما را از طوفان ها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند.

نگران نباشید.


 
comment نظرات ()
 
 



كد موسيقي براي وبلاگ