حرفهای دلم .... (حرفهای من با محبوبم )

زندگی به مثابه کوهی است سخت که باید از آن صعود کرد و کوله بارش عشق است و ایمان ...زندگی پر از لحظه‌های ناب است. باید عاشق بود تا فهمید ابرهای دوان روی قله دماوند به کجا چنین شتابان می‌روند و یا باد، برگ‌های پائیزی را تا کجا با خود خواهد برد.

خسته ام از تهران
نویسنده : **مخمل** - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۱٠
 


 

هر چقدر هم شهر های آرزوهای خیلی ها باشد!

هر چقدر هم پایتخت باشد و بزرگ!

هر چقدر هم شهر فرنگ باشد آن هم از همه رنگ!

هر چقدر امکانات در آن بلوکه شده باشد!

هر چقدر مردمش باکلاس باشند و متجدد،لهجه شان قشنگ باشد،فرهنگشان مترقی باشد،امروزی باشند و متمدن!

هر چقدر ساختمانها ،برجها و آسمان خراشهایش سر به فلک کشیده باشند!

هر چقدر هم مترو داشته باشد،اتوبوس برقی و خطهای سریع و سیر!

هر چقدر فروشگهایش لوکس باشند و جنسهایش متنوع!

هر چقدر هم زیر گذر و رو گذر و پل هوایی پله برقی دار داشته باشد!

هر چقدر پارک ها و شهر بازیهایش بزرگ باشند و مفرح!

هر چقدر طعم آبش فرق داشته باشد و نانهای نانواییهایش خوش پخت باشند!

هر چقدر نوع آب و هوایش پوستت را صاف کند و موهایت را خوش حالت!

هر چقدر شیرینیهایش خوش طعم باشد و میوه های میوه فروشیهایش خوش  آب و رنگ!

هر چقدر شهرداریش کار درست باشد و رفتگرهایش وظیفه شناس!

باز هم من دوستش ندارم،نمی توانم دوستش داشته باشم.

من تهران را دوست ندارم چون نمی توانم تحمل کنم ندیدن آبی زلال آسمان را،ندیدن ستاره ها را،ابرهای پنبه ای را

نمی توانم تحمل کنم ندیدن درختان را،سبزه ها را،جوی های کوچک را

نمی توانم تحمل کنم نشنیدن صدای جیک جیک پر شور گنجشکهای کوچک را موقع طلوع آفتاب و صدای جیر جیرکها را در شبهای بلند تابستان

نمی توانم تحمل کنم دیدن غولهای بتونی و سنگی را که مثل ابوالهول کنار خیابانها سبز شده اند

نمی توانم تحمل کنم بوی آزار دهنده دود را درهوای  صبحگاهان

نمی توانم تحمل کنم دیدن سیاهی انبوه آلودگی را بر فراز شهر

نمی توانم تحمل کنم شنیدن صدای هیاهو را،بوق را،شلوغی را،ترافیک را

نمی توانم تحمل کنم عجله را،زندگی با دور تند را

من شهرستانی ام.مهم نیست کجا زندگی کنم شمال یا جنوب،

مهم نیست گرم و مرطوب باشد، سرد و خشک یا معتدل،مهم نیست امکانات نداشته باشد، همین که کوچک باشد و خلوت کافیست.می توانم دوستش داشته باشم.می توانم به کمبودهایش عادت کنم،می توانم با همه چیزش وفق بگیرم با آب و هوایش ،امکاناتش ،خاکش،فرهنگ مردمش،لهجه هایشان،چهره هایشان، نژادشان و همه چیزشان.

انگار هوای شهرهای بزرگ ترقی می آورد،پیشرفت می آورد،رفاه می آورد ولی انگار همین طور که آنها را می آورد ایمان را می برد،عشق را،امید را،آرزوهای معنوی را،پرواز را،آسمان را.

تمام هم و غمت می شود زمین،کار،خانه، ماشین ......

تمام همتت را می گذاری ال سی دی بخری و سرخ کن و کالاهای تبلیغاتی شبکه میشاپ.....

ماهواره می شود همه کس ات،فامیلت،تفریحت.........

من تهران را دوست ندارم و همه شهرهای بزرگ و پرهیاهو را.همه آن جاهایی را که آدم خودش را آنجاها گم می کند.همه آن شهرهایی را که شمال و جنوب دارند.بالا شهر و پایین شهر دارند.بالا شهر و پائین شهرشان خیلی تابلو است.

انگار بالاشهری که باشی فخر می فروشی و پایین شهری که باشی حسرت می خوری.

من دوست ندارم فخر فروشی را و حسرت را........


 
comment نظرات ()
 
 



كد موسيقي براي وبلاگ