حرفهای دلم .... (حرفهای من با محبوبم )

زندگی به مثابه کوهی است سخت که باید از آن صعود کرد و کوله بارش عشق است و ایمان ...زندگی پر از لحظه‌های ناب است. باید عاشق بود تا فهمید ابرهای دوان روی قله دماوند به کجا چنین شتابان می‌روند و یا باد، برگ‌های پائیزی را تا کجا با خود خواهد برد.

سرگذست قاسم...
نویسنده : **مخمل** - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۳۱
 

داشتم امروز سایتی رو نیگا میکردم که دیدم در مورد قاسم نوشته...


این پست من یادتونه که برای سال 91 بود؟

http://harfaye-delam.persianblog.ir/post/383/

اونموقع من دیوونه این مستند بودم و همین قاسم باعث شده بود که من یه بار راهی بندپی بشم و با اون منطقه اشنا بشم...

الن داشتم ارشیو رو نیگا میکردم که با کمال تعجب دیدم بعد اتفاق بزرگی مثل دیدن من و قاسم پستی نزاشتم...

من قاسم رو دیدم... تینار...

 

http://s3.picofile.com/file/7640201070/Tinar_2.jpghttp://www.bandpay.ir/wp-content/uploads/Tinar_1.jpg

شاید خدا خیلی منو دوست داشت که فلک چرخید و خود قاسم اومد پیش من...

16 بهمن ماه بود که تو پادگان یه سرباز اومد که فارسی هم بلد نبود... حتی با فرمانده تیپ  هم میگفتن فارسی صحبت نکرد و محلی غلیظ...

من حدود 10 رو نمیدونستم این قاسم قاسمیه که من خیلی دوس داشتم ببینم که الان کجاست و بعد اینکه فهمیدم فقط و فقط مات و مبهوت شدم...

من به عنوان ارشد سربازا سعیم بود مشکلی برا سربازام به وجود نیاد و به خصوص قاسم رو به کاری که تو ذاتشه ببرم.کاری که با اب و کوه و جنگل سروکار باشه ...

یه بارم با هم رفتیم تو جنگل که عکسای زیادی گرفتیم...

http://s5.picofile.com/file/8123952442/harfaye_delam_persianblog_15_.jpg

 

http://s5.picofile.com/file/8123952000/harfaye_delam_persianblog_12_.jpg

 

http://s5.picofile.com/file/8123951950/harfaye_delam_persianblog_11_.jpg

http://s5.picofile.com/file/8123952076/harfaye_delam_persianblog_14_.jpg

منو قاسم ازون به بعد با هم خیلی صحبت میکردیم و صداقت و پاکی و بی الایشیش مثل قبل بود...

خیلی حرفارو نمیتونم بگم چون واقعا نمیدونم  قاسم راضیه یا نه ولی همین قدر بگم قاسم بعد اون فیلم مستند تینار ازون جا میره و دیگه برنمیگرده و تو یکی از شهرهای مازندران پیش بردارش کار میکنه تا خدمتش ....

 

الان چند روزه که خدمتم تموم شده ولی دلم براش خیلی خیلی تنگ شده...

برا همه زلال بودنش.... برای پاکی و صداقت و بی الایشیش ...

http://s5.picofile.com/file/8123952034/harfaye_delam_persianblog_13_.jpg

همیشه در خاطرم باقی می مانی...

 


این همون متنیه که گفتم:

 

 

 

امروز طلوع آفتاب برای قاسم شکل دیگری دارد. او که چندین ماه است در کوه های  سر به فلک کشیده و پراز برف البرز گالشی کرده، قرار است تصمیمی را که مدتها قبل گرفته بود عملی کند. او می خواهد فرار کند.

 قاسم که 12 سال بیشتر ندارد از 8 سالگی به اجبار آغوش گرم مادرش را با آغوش سرد طبیعت عوض کرده است. البته اکثر نوجوان های روستای دورافتاده ولی زیبای قاسم همین سرنوشت را دارند. 4 سال است که جنگل خانه قاسم شده است. او در جنگل گاوهای پدرش را تر و خشک می کند. در پاییز و زمستان و در بهار و تابستان او و گاوهایش با طبیعت وحشی منطقه شان دست و پنچه نرم می کنند تا بمانند و صبح های زیبای دیگر زندگی را ببینند. اما دوری از آدم ها از او آدم تنهایی ساخته است. او از بس که آدم نمی بیند خسته شده است. او می خواهد هر جور که شده از شر این تنهایی خلاص شود. اما پدرش نمی گذارد. او نیز همچون همسالانش در روستا زندانی این سرنوشت است. حالا او می خواهد به میان آدم ها فرار کند. 

چه عجیب است که امروز با کسی بودم که او نیز می خواست فرار کند، اما از میان آدم ها.او از بس که آدم دیده بود خسته شده بود. چقدر عجیب است که آدم ها همیشه در حال فرارند؛ یا به میان آدم ها یا از میان آدم ها.

 

http://meysamkhademi.persiangig.com/image/1389/tinar%201%20(4).jpg

 

http://meysamkhademi.persiangig.com/image/1389/tinar%201%20(3).jpg


 
comment نظرات ()
 
 



كد موسيقي براي وبلاگ