حرفهای دلم .... (حرفهای من با محبوبم )

زندگی به مثابه کوهی است سخت که باید از آن صعود کرد و کوله بارش عشق است و ایمان ...زندگی پر از لحظه‌های ناب است. باید عاشق بود تا فهمید ابرهای دوان روی قله دماوند به کجا چنین شتابان می‌روند و یا باد، برگ‌های پائیزی را تا کجا با خود خواهد برد.

آب ...
نویسنده : **مخمل** - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/٦
 

دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد میشود. عروسک و قمقمه اش را محکم زیر بغل می گیرد. شمر، با هیبتی خشن، همانطور که دور امام حسین علیه السلام می چرخد و نعره میزند، از گوشه ی چشم دخترک را می پاید. دخترک با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود. از مقابل شمر میگذرد، مقابل امام حسین (علیه السلام) می ایستد و به لب های سفید شده اش زل می زند. قمقمه را که آب تویش قلپ قلپ صدا می دهد، مقابل او میگیرد.
شمشیر، از دست شمر می افتد و رجز خوانی اش قطع میشود...
دخترک میگوید: «بخور، مالِ تو آوردم» و بر می گردد. رو به روی شمر که حالا بر زمین زانو زده، می ایستد. مردمک های دخترک زیر لایه ی براق اشک می لرزد. توی چشم های شمر نگاه می کند و با بغض میگوید: «بابای بد!»
نگاه شمر از چانه ی لرزان دخترک می گذرد، و روی زمین می ماند. او نمی بیند که دخترک چگونه با غیظ از پله های سکو پایین می رود.

http://upload7.ir/images/46655885504016672204.jpg


 
comment نظرات ()
 
 



كد موسيقي براي وبلاگ