سرگذست قاسم...

این همون متنیه که گفتم:

 

 

 

امروز طلوع آفتاب برای قاسم شکل دیگری دارد. او که چندین ماه است در کوه های  سر به فلک کشیده و پراز برف البرز گالشی کرده، قرار است تصمیمی را که مدتها قبل گرفته بود عملی کند. او می خواهد فرار کند.

 قاسم که 12 سال بیشتر ندارد از 8 سالگی به اجبار آغوش گرم مادرش را با آغوش سرد طبیعت عوض کرده است. البته اکثر نوجوان های روستای دورافتاده ولی زیبای قاسم همین سرنوشت را دارند. 4 سال است که جنگل خانه قاسم شده است. او در جنگل گاوهای پدرش را تر و خشک می کند. در پاییز و زمستان و در بهار و تابستان او و گاوهایش با طبیعت وحشی منطقه شان دست و پنچه نرم می کنند تا بمانند و صبح های زیبای دیگر زندگی را ببینند. اما دوری از آدم ها از او آدم تنهایی ساخته است. او از بس که آدم نمی بیند خسته شده است. او می خواهد هر جور که شده از شر این تنهایی خلاص شود. اما پدرش نمی گذارد. او نیز همچون همسالانش در روستا زندانی این سرنوشت است. حالا او می خواهد به میان آدم ها فرار کند. 

چه عجیب است که امروز با کسی بودم که او نیز می خواست فرار کند، اما از میان آدم ها.او از بس که آدم دیده بود خسته شده بود. چقدر عجیب است که آدم ها همیشه در حال فرارند؛ یا به میان آدم ها یا از میان آدم ها.

 

http://meysamkhademi.persiangig.com/image/1389/tinar%201%20(4).jpg

 

http://meysamkhademi.persiangig.com/image/1389/tinar%201%20(3).jpg

/ 0 نظر / 35 بازدید